أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٤٨٤
شوند.
و اينكه گفتيم كه وصول به نهايات و تحوّل به غايات، به حسب سلسله طوليّه صعوديّه است، به مضمون كريمه: «كَما بَدَأَكُمْ تَعُودُونَ» [١]، نظير خداجوئى است كه وقتى كه استدلال مىكنى بر اثبات واجب الوجود، نبايد نظرت به سلسله عرضيّه باشد و متوجّه ماضى از ازمنه باشى كه آنچه در ازمنه باشد، زمانى است، نه واجب ازلى و محاط است نه محيط، بلكه به توفيق و تأييد او گوئى:
الكلّ عبارة و انت المعنى
يا من هو للقلوب مغناطيس
و آيت اين مطلب، «نفس ناطقه» توست كه اگر خواهى دانا يا شناساى او شوى، بايد از باطن بدن و لبوب جوارح و آلات، مطالبه او كنى، نه از عرض كه آنها كه در عرض يكديگر واقعند، چون قلب صنوبرى و كبد و دماغ «جسم» و «جسمانى» اند و آن لبوب، خوادم و قواى نفس در باطن اين بدن، بلكه در باطن روح بخارى باشند كه در تجاويف اين بدن است و بدن «وقايه» و «غلاف» آن است مثلا قواى مدركه باطنه، چون معنيى هستند، قائم به روح بخارى دماغى، و بنابر تحقيق، قوّتها مراتب ظهور نفس و اشراقات نفساند.
مقدّمه ثالثه: بدان كه همه تغيّرات عالم دو قسم است:
- يكى، تغيّرات واقع در سلسله عرضيّه، مثل «انقلاب» و «استحالات» كه به طريق «خلع» و «لبس» است، مثل آن كه مادّه آب گرم، با غليان، صورت آب را مىگذارد و صورت بخار و هوا را مىگيرد، و صورت غذا، از مادّه خلع مىشود و صورت كيلوس و كيموس مىپوشد. و بر اين قياس كن، باقى را، مادّه سودى و زيانى دارد، در اين تغيّرات.
- دوّم تغيّرات واقع در سلسله طوليّه است، و آن استكمال است كه صورت اولى، در ثانيه هست مع شىء زايد، مثل آنكه «مادّه»، صورت نوعيّه نباتيّه را دارد، و صورت نوعيّه حيوانيّه بالفعل را مىگيرد و اينجا خلع نمىشود، چيزى كه از باب فعليّت باشد، مگر آنكه «فقد» و «عدم» كم مىشود و نفس، وجود اوّل هست و
[١] - اعراف/ ٢٨.