أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٦٤
و امّا تعريف خاصّ به هر يك، آن است كه بگوئيم:
- النّفس النّباتية، كمال اوّل لجسم طبيعى آلى تتغذّى و تنمو فقط،
- و [النّفس] الحيوانيّة، كمال اوّل لجسم طبيعى آلى تحسّ و تتحرّك بالارادة فقط،
- و [النّفس] الانسانيّة، كمال اوّل لجسم طبيعى آليّ تعقل الكليّات و تستنبط الآراء،
- و [النّفس] الفلكية، كمال اوّل لجسم طبيعى ذى ادراك و حركة دائمين.
و ليكن، اين تعاريف- چه عمومى و چه خصوصى- براى نفس است از حيثيّت نفسيّت، و نفس «اسم» است براى اضافت او به بدن، اضافه تدبير و تكميل.
و امّا معرفت ذات نفس ناطقه، پس استيناف نظر ديگر مىخواهد، از باب مبادى و غايات كه «ما هو»، در حقيقت ذات او «لم هو» است و چگونه تحديد مىشود، آنكه حدّ يقف و مقام معلومى ندارد، چنانكه ماده انسان ناسوتى در تكوينيّات، به هر مقام رسيد واقف نشد، مقام بهترش دادند؛ پس، در «جمادى» واقف نشد، به «نباتى» رسيد، و در «نباتى» واقف نشد، به «حيوانى» رسيد، و در «حيوانى» واقف نشد، به «انسانى» رسيد، همچنين [است] انسان ملكوتى، در تكليفيّات و مقامات سير الى الله تعالى.
بيت
هر چه در اين راه نشانت دهند
گر نستانى، به از آنت دهند
پس، ذات نفس ناطقه، اجلّ است از اضافه تدبيريّه به بدن و از اينكه [صرفا] كمال بدن باشد. چه، هر مجرّدى، كمال ذات خود است، چنانكه گذشت و در مقام «عقل» و «معقول» غنى است از بدن و آلات بدن و چگونه مجرّد، كمال «جسم» شود، و چگونه تركيب حقيقى محقّق شود، ميانه مجرّد و مادّى؟ و مجرّد وضع ندارد با مادّى، تا صورت نوعيّه آن باشد.
و اين تعريف براى نفسيّت و صفت اضافيّه، مثل آن است كه تعريف كنى «بنّا» را به «من صدر عنه البنا». پس، بعضى از آثار او دانسته مىشود، نه ذات او و نه كمالات و شئون ديگر او، و شايد او متألّهى باشد و دانسته نشود، مگر به انظار ديگر و مشاهداتى.
بيت
دانش نفست، نه كار سرسرى است
گر به حق دانا شوى، دانى كه چيست