أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٩٦
شىء به شىء با سر عصا- كه بدون شعور است- و حكم ادراك، نسبت واقعه است، چه تصديق است و حكم اينجا، ادراك اين هيئت تركيبيّه است و چنانكه- مثلا- هيولى و صورتى كه تركيبشان مؤدّى به وحدت شده، «جسم» است، نه «هيولى» و صورتى كه چون حجر، موضوع به جنب انسان باشد، همچنين ادراك بصر «لون» را و ذوق «طعم» را، بىادراك تركيب حقيقى، موجب حكم وهم نشود، با آنكه نتواند نسبت صوريّه را برسد.
دليل دوّم آنكه: ديده مىشود قطره نازله «خط» و شعله جوّاله «دايره»، و [در حالى كه] در خارج نيست، مگر «قطره» و «شعله»، و اين نيست در بصر، امّا به طريقه اصحاب شعاع، زيرا كه بودن قطره و شعله در حدّ سابق، منتفى است وقت بودن در حدّ لاحق. پس، چگونه شعاع متّصل به آن باشد؟
و امّا به طريقه اصحاب انطباع، چگونه معدوم شبحى ديگر باشد كه اين امتداد در آن مرتسم باشد كه بودن قطره يا شعله در حدّى كه در آن حسّ، رسم شده زايل نشود، وقتى كه بودن در حدّ ديگر در آن رسم شود و همچنين در توالى، به قدرى كه آن خط احساس مىشود و بصر كفايت نكند. چه، احساس «بصر» مشروط است به مقابله و حضور مبصر.
دليل سيّم آنكه: آدمى، احساس مىكند صورى را كه در امور خارجيّه وجود ندارند، گاه در حال مرض، مثل مبرسم كه چيزهائى مشاهده كند كه تحقّق در مواد ندارند، از امور موحشه و غير آن و الّا هر سليم الحواسّ، بايد آنها را مشاهده كند. و گاه در حال صحّت، مثل نفوس شريفه كه صور بهيّه و اصوات حسنه و غيرها [را] مشاهده مىكنند. و شكّى در آنها ندارند، سيّما ارباب كرامات و اهل سلوك. و معلوم است كه اينها را نتوان گفت، در عقلاند، چه اشباح و مقادير جزئيّه، بار يافته به مقام «عقل» نيستند و در مشاعر «ظاهره» نيز نيستند- چنانكه گفتيم- بلكه آن چيزها را بينند، هر چند چشم خود را ببندند، و نيز در «خيال» نيستند، چه، خيال «مدرك» نيست، بلكه «حافظ» است، و اگر مدرك باشد، پس آنچه در خيال است، بايد دائم، مشاهده باشد براى صاحبش، پس، در حس مشترك است.
و سبب اينكه براى اهلش، اين چيزها مشاهدند [و نه غير]، آن است كه: