أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٥٦٣
است و حامل اسميّه است كه نفوساند و حامل كلمات فعليّه است كه موجودات متجدّده زمانيّهاند.
و بعد، دست راست، و چپ را، بشويد از تصرّف در دنيا، [اگر] چه مباحات [آن باشد، به] مدلول: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللَّهِ» [١] كه [دست] راست، اشارت به آن است، و چه محرّمات كه چپ، اشارت به آن است، بلكه اهل اللّه و طالبان قربت محضه، هر دو دست را بشويند، از مطلوبات اصحاب يمين و اصحاب شمال.
بيت
گر دنيا و آخرت بيارند
كاين، هر دو بگير و دوست بگذار
ما يوسفِ خود، نمىفروشيم
رو رو! زر و سيمِ خود نگهدار!
كه: «الدّنيا، حرام على اهل الآخرة و الآخرة حرام على اهل الدّنيا و هما حرامان على اهل اللّه». بلكه آنان كه سيّاح ديار كليّات و سبّاح بحار مرسلاتاند، و به مقام «عقل بالفعل» رسيدهاند، مجرّدند از عالمين و طارحاند كونين صوريين را، و نفوس ديگر، مجرّدند از ابدان طبيعيّه ماديّه عنصريّه تنها، ولى آنان را خواهم كه جزئيّات را، آلت لحاظ و مرآت بينش كليّات كنند، نه به عكس. چه، اينها در حقيقت، ذاهل از كليّاتاند.
پس، داراى [٢] حقيقت عندليب- مثلا، اعنى: كلّى عقلى، نه طبيعى، و نه مفهوم، من حيث هو مفهوم، بل «ربّ النوع» او، و لو عن بعد- كجا و داراى عندليب جزئى طبيعى به حسّ، و عندليب مثالى به خيال و يا در شاخ درخت جنّت كجا؟ و داراى حقيقت انسان كه هيكل توحيد است، كجا- و لو به أعلى المدارك- و داراى انسان طبيعى و مثالى كه آن، حقيقتى است محيطه، و اينها جزئى و رقيقه و رقيقة الرقيقه اويند و هر كلّى عقلى [كجا؟]:
لا مكانى است، كاندر آن، نورِ خداست
ماضى و مستقبل و حالش كجاست؟
[٣] چه جاى خود عقلى كه مبدى همه و متّحد به همه مىشود؟ و ايضا مدرك
[١] - اعراف/ ٣٠.
[٢] - يعنى: دارنده
[٣] - «مثنوى»، دفتر ٣/١٥٥- رمضانى- ج ٢/ ٦٥- نيكلسون- و ج ٦/ ٦٣٨- جعفرى-