أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٩٠
چهار را، در دو طريق گفتهاند: يكى آنكه، حالّ و نفس در عقليّت، يا كمال است يا استعداد كمال. «استعداد» هم [يا] قريب است، يا متوسّط، يا بعيد. دوّم آنكه، كمال است يا استعداد «استحضار»، يا استعداد «اكتساب»، يا استعداد «استحصال». پس، كمال در مرتبه عقل، «مستفاد» است و استعدادات ثلاثه، در هر دو وجه، در مراتب عقول ثلاثه قبل از آن، به ترتيب.
بدان كه: عقل در اصطلاح حكما، اطلاق مىشود بر نفس معقولات. چه، «معقول» موجودى است مجرّد بسيط، محيط به كلّ افراد و انحاء وجودات حاصله به آنها. و هر موجودى كه چنين باشد، «عقل» است. اين است كه، آنان كه نفس و عقل را متباين مىدانند، «نفس» را «عقل» گويند به سبب نيل او معقولى را، و هر چند معقول، واحد بديهى باشد، از باب تسميه محلّ به اسم حالّ.
و امّا بنابر اتّحاد «عاقل و معقول» بالذّات، «عقل» و «عاقل» و «معقول»، مطلقا يكى است، اعنى: وجود معقول، همان وجود عاقل است، نه آن كه مفهوم معقول، «عقل و عاقل» باشد از حيثيّت ماهيّت و كلّى طبيعى. پس، مدرك تا مدرك جزئى محدود مادّى و خيالى و وهمى است، «نفس» است و اطلاق نشود بر آن «عقل»، نه حقيقة و نه مجازا. چه، وجودى است محدود و محفوف به «مادّه» و «وضع» و «جهت» و «مقدار» و «شكل»، يا به اضافه به اينها. و چون تعقّل كند معقول را كه موجودى است محيط، مجرّد از موادّ و اوضاع و جهات و اوقات و نحو اينها، مستحقّ حمل [شدن كلمه] عقل است، گو معقول بديهى باشد، چون معقول از سفيدى و سياهى و حرارات و برودت و غير اينها.
چه، معلوم است كه چه نسبت است بياض جزئى موضوع خاصّ مرهون به وقت خاصّ و جهت خاص و نحو اينها از مخصّصات را، به بياض صرف مجرّد از موضوعات ثلج و عاج و كرباس و قرطاس و جهات عليا و سفلى و ازمنه ماضيه و غابره كه وجودى است «واحد» و «بسيط» و «مبسوط». و اين، به وجود چنينى [١]، نه به ماهيّت عقل است و معقول و عقل كند قرين خود، با متحوّل و متّحد با خود را. و
[١] - با چنين وجودى ...