أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٤٠
است- و عقل فعّال معقولات در عاقلها، و در «نسيان»، از مدركه ما و خزانه- هر دو- رفته، چنانكه در ذهول و نسيان، جزئيّات [آن] گذشت.
و رفتن از خزانه اينجا با آنكه آن عالم «الذّكر الحكيم» است و در عالم عقول كليّه دثور و زوال نمىباشد و «حافظ» همه است و «محفوظ» است از نسخ و تبديل، رفتن از آن، به وصف خزانه است كه وجود رابطى از طرف نفس به آن زايل شود و اتّصالش به آن باطل گردد كه نفس ناطقه، گاه مولّى است وجه قلب را، شطر قبله حقيقى و جام جهاننما، و گاه متّصل است به سبب مشاعر جزئيّه به جزئيّات دائره، تا غلبه كدام را باشد. مصرع: خدا كشتى آنجا كه خواهد، برد.
«عاقله» چون آينه است، محاذى صورت مطلوب، [كه] با انحرافى محروم ماند، چه جاى به ادبار بر مطلوب و اخلاد به سوى ارض جزئيّات: «أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ». [١] سيّما با تراكم اصديه جرائم و تزاحم اغطيه اخلاق ذمايم، بر آينه قلب.
و دانسته [شد] كه: منزلت نور عقلى كه فايض مىشود بر عاقله، و او را «عاقل بالفعل» و «معقولات بالقوّه» را مثل «حسّيّات» و «خياليات» و «معقولات»، بالفعل مىكند، به «حذف» ما به الامتياز و «اخذ» ما به الاشتراك. و به آن نور، خود نور و فياض و مستفيض- جميعا- معقول و مشهود مىشوند. منزلت نور، فايض از شمس است بر ابصار كه بصر و مبصرات «بالقوّه» را «بالفعل» مىكند.
و اگر نباشد از بصر و نور آن، با كمال صحّت و جودت و حضور مبصرات، كار ساخته نمىشود، در ظلمت و حافظه عاقله مر كليات عقليّه را، نتوانند قواى جزئيّه دماغيه باشند. چه، معقولات كليّه مجرّدند، چنانكه خود عاقله نيز در دماغ نيست.
برهان پنجم: محقّق طوسى- قدّس سرّه- متصدّى بيان آن است و گويند: در تفصيل اين، رساله [اى] نگاشته، حاصلش اين است كه:
ما شك نداريم كه احكام يقينيّه كه حكم مىكند ذهنهاى ما به آنها، مطابق «نفس الامر» است و احكامى كه به خلاف اينها است، از چيزهائى كه جهّال به آنها اعتقاد دارند، مطابق آن نيست. و هويداست كه مطابقت تصوّر نمىشود، مگر ميانه
[١] - اعراف/ ١٧٥.