أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٢٦
معقوله نوريّهاش.
بيت
لا مكانى كاندر آن، نور خداست
ماضى و مستقبل و حالش كجاست؟
[١]
پس، اين وجود، يا عارض نفس است- چنان كه مشهور است- يا متّحد است با آن، چنان كه مذهب مشّائون بود- كما مرّ- يا معلول است، چنانكه عبارت شيخ و بعض اساطين است كه: «العقل البسيط، خلّاق المعقولات التّفصيلية».
پس، بنا بر عروض، تجرّد «عارض»، مستلزم تجرّد «معروض» است. چه، اگر معروض، «جسم» يا «جسمانى» باشد، قيود و اغلال «محلّ»، «حالّ» را مىگيرد و تساوى نسبت و صدق بر كثيرين نماند. و بنا بر اتّحاد، تجرّد الزم است، چه «حكم احد المتّحدين، حكم الآخر» و همچنين، بنا بر عليّت، چه «علّت»، اولى است به كمال معلول.
و حق آن است كه: كليّات عقليه، اظلّه و اشعّهاند، از براى عقول متكافئه و انوار قاهره- كه بيان مجملى از آنها گذشت- و «نفس ناطقه» اتّحاد دارد با آن اشعّه و اظلّه، در مرتبه عاقله و شعاع و ظلّ بودن، به اعتبار وجود بسيط مبسوط. و وحدت جمعيّه، [به اعتبار] هر يك از اين كليّات است، نه به اعتبار مجرّد مفهوم كه كلّى طبيعى و ماهيّت من حيث هى، در هر برزه از برزات، منغمر وفا نيست در وجود، و وجود هر يك از انوار قاهره، نارى است در وادى ايمن. مصرع: يبعد عنك النّار، لا تصطلى.
و وجه دورى از طرف آنها، قاهريّت آنهاست و از طرف نفس، اشتغال او به جزئيّات عالم طبيعت و اظلّه را هم مرائى لحاظ جزئيّات طبيعيّه ساختن، به حيثيّتى كه امر به عكس شده پيش عقلاء رسمى كه موجودات ذهنيّه اظلال موجودات طبيعيّهاند، و حال آنكه ظلّ در «سعه» و «وحدت»، بايد در خور ذى ظلّ باشد.
پس، هر يك، به وجود شامل كه دانستى فسحتاش را، و انطواء افرادش را، در حقيقتش «ظلّ» است، براى نور قاهرى، چنان كه وجود كلّ اين، اظلّه بل كلّ الوجود
[١] - «مثنوى»، دفتر ٣/١٥٥- رمضانى- ج/ ٦٥٢- نيكلسون- و ج ٦/ ٦٣٨- جعفرى-