أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٦٥
به، و «الطّول» جمع الطّل، اى: الشّاخص من آثار الدّار.
اراده كرده است به «معالم»، قواى بدنيّه را، و به «طول» جوارح ماديّه را، يعنى: با آن جلالت و مجدت- كه از عالم قدس و طهارت است- مانده در عالم دوّاب، بلكه عالم ديدان.
[٨.]
تبكى و قد ذكرت عهودا بالحمى
بمدامع تهمى و لم تتقطّع
[ترجمه: آن عهدها را به ياد آورده و گريان شده، سرشكى پيوستهمند از ديده فرو باريد كه هرگز قطع نمىشود.]
يعنى: چون به خاطر آورد، عهد قديم را كه با «عقل كلّ» داشت، گريه و زارى مىكند و گويد:
آتشى مىبينم اى ياران، ز دور
كرم مىآيد، به چشمم، نخل طور
ياد آتش خانها، و آن عهود
درد ما، غم، باز پيچيده است دود
«تهمى» يعنى: «تسيل». و اسناد سيلان- كه صفت دمع است- به «مدمع»- كه محل دمع است- اسناد مجازى است، مثل قول حقّ تعالى: «فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها». [١]
و اظهر آن است به قرينه «لم تتقطع» كه: [در اينجا] گريه را «حالى» و «فطرى» بگيريم.
[٩.]
و تضلّ ساجمة على الدّمن الّتى
درست بتكرار الرّياح الأربع
[ترجمه: نفس، بر منزلهايى كه با وزيدن باد از هر چهار سويشان، زير شن دفن شده بودند، گريه و زارى گرفت.]
«تظلّ» به معنى تصير [است] و بهتر آن است كه: به معناى اصلى بگيريم، يعنى:
داخل در روز مىشود. چه، ياد اصل خود مىكند و ممسوس مىشود به نور قاهر و داخل در نهار حقيقى مىشود. و «سجع» صوت كبوتر است، و «دمن» جمع «دمنة»، يعنى: آنچه باقيمانده از آثار دار، و مراد، بدن متلاشى و قواى داثره از آن باشد. چه، نفس در كار التحاق به اصل خود است و قوا و اعضاء نيز تابعاند، چيزى نمانده
[١] - رعد/ ١٨.