أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٦٨
و به وجه ديگر، از راه تركيب و تأليف و تعلّق حاجت، اثبات كنيم كه:
هر مركّب محتاج و هر متعلّق، به چيز [ديگرى] نيز محتاج است و «محتاج»، نشايد كه «واجب الوجود» باشد. پس، حاجت دارد به مؤلّفى بسيط و معلّقى محيط كه «واجب الوجود» است.
پس گوئيم: هر جسمى، مركّب است از اصل جسميّت و خصوصيّتى كه صورت نوعيّه و صورت شخصيّه باشد، و صورتهاى نوعيّه، تعلّق حلولى دارند به جسم و صورتهاى شخصيّه و اعراض نيز تعلّق حلولى دارند به موضوعات. و نفوس، تعلّق تدبيرى و استكمالى دارند، به ابدان، به علاوه تركيبهائى كه دارند، از «ماهيّت» و «وجود» و از «جنس» و از «فصل» و از «مادّه» و «صورت». پس، عالم جسم و جسمانى، سراسر نيازمندند به حضرت بىنياز.
دوّم، طريقه حكماى طبيعيّين است كه از «حركت»- كه موضوع علومشان مىباشد [١]- استدلال كنند بر وجود «واجب الوجود»، و اين طريق نيز منشعب شود، به دو وجه؛ يكى آنكه: از حركت مطلق عالم و عالميان، استدلال شود.
بدين گونه كه هر [٢] متحرّك، به خود [ى خود] حركت نمىكند، بلكه محرّكى غير [از] خود مىخواهد [٣]، و محرّك دو قسم است؛ فاعلى و غائى. [٤] و هر يك، دو قسم است: محرّك متحرّك و محرّك غير متحرّك، مثلا سنگ كه حركت مىكند به جانب مركز عالم، جسم آن متحرّك است و همان محرّك نيست. چه، آن قوّت انفعاليّه است، نه قوّت فعليّه، پس آن «قابل» است، نه «فاعل» و نيز جسم در همه يكسان است، پس چگونه يك جا، حركت به [طرف] مركز كند و يك جا، حركت به محيط
[١] - انّ الحكماءاصطلحوا على انّ التّغير الذي لا يكون دفعة بل يكون على التدريج يسمّى حركة، ثمّقالوا «الحركة» انّما توجد فى اربع مقولات ... «شرح بيست و پنج مقدّمه در اثباتبارى تعالى»/ ٢٣.
[٢] - «هيچ» صحيحتر بهنظر مىرسد.
[٣] - كل حركة لا بد لهامن محرّك، «قواعد كلّى فلسفى» ج ١/ ٢٢٨- ٢٣٨.
[٤] - اعلم انّ ما يوصفبالحركة، فامّا ان تكون تلك الحركة قائمة به، او لا تكون قائمة، بل تكون قائمة بمالا يقارنه ... «شرح بيست و پنج مقدمه در، اثبات بارى تعالى»/ ٢٥.