أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ١٩٧
و امّا قول حق تعالى: «فَأَرَدْنا أَنْ يُبْدِلَهُما» [١]- الآية- اشارت است به آنكه «ذو العينين» بايد بود: ناظر به «وجه اللّه» و «وجه النفس»، در فعل «عبد»، نه اعور، مثل فاقد العين اليمنى و مثل فاقد العين اليسرى، [كه گروه] اوّل: مفوّضه و دوّم:
جبريّهاند، چنانكه در مثال نفس ناطقه، در عين آنكه «نفس» ديده، گوئى: «ديده» ديده و در عين آنكه «نفس» شنيده، گوئى: گوشم شنيده، و در عكس اين گوئى:
«برخاستم» و «نشستم» يا «متألّم شدم». و اوضاع و تفرّق اتّصال، بر تن وارد شده، و به ذات خود نسبت دهى و «درد» صفت تن است. چه، غير از همّ و غم است و همه را به نفس خود نسبت دهى. چه، مرتبه «طبع» هم، جدا از «نفس» نيست.
تبصره: بدان كه «ارادت» و «مشيّت»، هر جا استعمال شود، چه در «واجب»- تعالى- و چه در «ممكن»، خواه «عقول» و خواه «نفوس»، يك معنى دارد. و گاهى تفاوتى گذارند بالاعتبار كه ارادت نسبت به «وجود» مراد است و مشيّت، نسبت به شيئيّت «ماهيّت» مراد است.
و اين دو نيز داخلاند در قاعده: «اذا اجتمعا افترقا و اذا افترقا اجتماعا» [٢]، كالمسكين و الفقير و غير ذلك. پس، از اينجاست كه در بعض مأثورات از ائمه هدى- سلام اللّه عليهم اجمعين- در مقابل هم ذكر شدهاند، چنانكه در كتاب «خصال» و غيره در مقام بيان آنكه هر شىء به وجود آيد، مسبوق است به «سبع» يا به «ستّ»، فرمودهاند: «علم و شاء و اراد و قدر و قضى و امضى». و در «كافى» منقول است كه: «لا يكون شىء فى الارض و لا فى السّماء الّا بهذه الخصال السّبع: بمشيّة، و اراده، و قدر، و قضاء، و اذن، و كتاب، و اجل. فمن زعم انّه يقدّر على نقض، فقد كفر». [٣] و چون «مشيّت» و «ارادت»، در حق، «علم» است- ولى علم به نظام خير- چه، خيريّت در متعلّق ارادت معتبر است، در حديث دوّم «علم» ذكر نشده.
[١] - كهف/ ٨١.
[٢] - قاعدهاى است ادبىكه در «مغنى الاديب» آمده است.
[٣] - «بحار الانوار»، ج٥/ ١٢١.