أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٣٥
رئيسه يا مرئوسه از بدن است؟ و اين، باطل است؛ امّا ظاهره، پس پر ظاهر است، و امّا باطنه نيز معلوم است كه جسم به و غول در ظلمت هيولانى و به تباعد مكانى و تمادى سيلانى زمانى گرفتار است، و بناى علم بر «نور» و «جمعيّت» و «حضور» است، و اگر قوّتى و عرضى در بدن است، همچنين. چه، اين انظلام و تفارق محل، حالّ را بگيرد.
ديگر آنكه، بايد همه پيشه باشد و هيچ قوّتى نيست كه چنين باشد. اگر قوّت «باصره» است، از ديدنى خبر دارد و بس! و از شنيدنى خبر ندارد، و اگر «سامعه» است، به خلاف اين است، و اگر «حسّ مشترك» است- كه شئون خمسه دارد- از معانى جزئيّه خبر ندارد، چه جاى كليّه؟ بلكه پائينتر- كه شوق و تحريك است- شأن آن نيست و همچنين، عرضى در روح بخارى، يا در وعائى از اوعيه.
- و اگر بگوئى: شايد قوّتى در بدن باشد جسمانيّه، صاحب اين صفات گوناگون و ما علم به آن- على التّعيين- نداشته باشيم،- گوئيم: ثابت كرديم كه متّصف به اين صفات، «خود» هستيم، و علم به خود داريم، به علم «حضورى» كه أتمّ از علم «حصولى» است، و در حكماء و فضلاء، هر دو علم جمع است، چگونه علم به آن نيست، سيّما براى متفقّدين؟ و اگر صاحب اين شئون و وجود ذى فنون، جوهرى است مجرّد از مادّه و عوارض مفارقه گوناگون، فهو المطلوب. بيت
اگر يك چيز، ديگرگون نمايد
عجب نبود كه بوقلمون نمايد
تو، هم يك چيزى و چندين هزارى
دليل از خويش، روشنتر ندارى
«يك چيزى»، با نظر به اصل محفوظ در مراتب نفس، ولى «چندين هزارى» به اعتبار فنون و اطوار نفس: «وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً». [١]
برهان نهم: آن است كه اگر نفس ناطقه جسمانيّه باشد و حلول داشته باشد در قلب صنوبرى، يا در دماغ، بايد نفس «دائم التّعقل» باشد محلّ خود را، يا هرگز تعقّل نكند آن را.
[١] - نوح/ ١٤: «وَ قَدْ خَلَقَكُمْ أَطْواراً».