أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٦٠
نفس است، بلكه همه مبادى و قواى متشتّته، در عالم «شرح شرح» است، پس نور نفس نطقيّه قدسيه، اظهر من الشّمس است. لهذا گفته است كه: نفس، رفع حجاب كرده، به حسب مقام فعلش و اشراقش، و «برقع» ندارد بر وجهش كه به هر جائى از مراتب و قوا كه رو كنى، پس آنجا، وجه نفس و نور او بينى.
[٣.]
وصلت على كره اليك و ربما
كرهت فراقك و هى ذات تفجّع
[ترجمه: او با كراهت و ناراحتى به سوى تو بازآمد، ولى با اين حال باز، جدائى تو را خوش نمىدارد و از آن اندوهگين است.]
اين كراهت از براى آن، به حسب وجود كلّى عقل فعّال فى نفسه است و اين، [يك] كراهت تكوينى است، متعلّق به عدم كه آنچه «وجود» است، متعلّق «عشق» است: «و لو لا العشق، لم يكن سماء و لا ارض و لا غيرهما»، نه به حسب وجود رابطى عقل كه نفس وجود رابطى عقل فعّال و تجلّى آن است.
پس، تامّ همان نداشتنش نقص ناقص را، كراهت آن باشد، سيّما كه عالى را التفات به سافل- من حيث هو سافل- نيست، و امّا وجودش، مراد اوست بالعرض، مراديّت خود براى خود كه اثر اوست: «و من احبّ شيئا احبّ آثاره» [١]، و چون دانستى كه «نفس» مراتب و درجات متفاضله دارد و «جسمانية الحدوث» و «روحانية البقاء» ست، پس به حسب مرتبه نازله، كراهت ندارد همنشينى با بدان را، بلكه «عشق» دارد به بدن و قواى بدن، چه استكمال مىيابد به اينها. اين است كه حكما گويند كه: عناصر، چون «فعل» و «انفعال» در ميانه آنها واقع شد و «وحدت» و «اعتدال» يافتند و به نفس- كه از عالم وحدت و «عدالت» [٢] است- قريب شدند، الفت پيدا شد.
[١] - عبارتى است عقلى ومشهور.
[٢] - اين واژه براى من،يادآور تحقيقاتى ژرف و عميق است كه دو سال پيش شروع كرده و در جستجوى عدالت، دنياىآثار متنوّع علمى و تاريخى و فلسفى و كلامى و ادبى و اقتصادى و سياسى را در همنورديدم، تا در فقد عدالت، «كتابشناسى عدالت» را به تحفه آورم ... امّا نتوانستم،و امّا هنوز هم به انديشهام و تدارك ...