أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٤٨٧
گويند و «عقل كلّى» را خواهند كه عالمى است كه كونين صوريين در آن، چون حلقهاى است، در بيابان بىپايان.
و فرق ميانه عقول كليّه و نفوس ناطقه- كه عقول جزئيّه، اعلى مراتب آنهايند- با آنكه همه مشتركاند در اينكه در «ذات» مجرّدند، آن است كه: نفس ناطقه، اگر چه در ذات خود «مجرّد» است از جسم، و حلول ندارد در آن، ليكن در فعل خود، محتاج است به جسم و در استكمال، به تن و قواى تن نيازمند است، مثل آنكه خواسته باشد جودى كند، يا بزند، به «دست» محتاج است و اگر بخواهد به خدمت معلّم رود، به «پا» محتاج است و اگر يكى از پردههاى چشم، يا رطوبات او نباشد، از عالم ديدنى بىنصيب است و اگر پرده صماخ نباشد، از عالم شنيدنى بىبهره است و هم چنين، در ساير ادراكات و تحريكات.
و چون از ادراكات جزئيّه بىبهره ماند، استكمال به ادراكات كليّه نتواند كه: «من فقد حسّا فقد علما» [١]، به خلاف عقل كلّى كه بطش كند به همّت، بىحاجت به «دست»، و طىّ مكان كند بىحاجت به «پا»، و بيند، بىحاجت به «چشم»، و بشنود بىحاجت به «گوش»، و هم چنين در هر امرى، چه آيت كبراى جناب كبريائى است و غنى است به غناى او.
پس، عقل كلّى، چنان تجرّدى و ترفّعى دارد كه نه در ذات و نه در امضاى افعال، حاجت به جسم تن و آلات آن دارد و نه توجّه به مادون- كه عالم صورت است- دارد و همه توجّه او به فوق است كه «فانى فى اللّه» و «باقى باللّه» است، و از اين جهت است كه عقول كليّه را «ملائكه مهيمن» گويند.
و نفوس ناطقه، توجّه به مادون و اشتغال به عالم صورت دارند، تا هر كدام كه عنايت شامل او بشود، بعد از استكمال، به «ذات» و «باطن ذات» مكتفى شود و مستغنى شود، از تن طبيعى و قواى آن. پس ملحق شود به عالم نور كه عالم عقول
[١] - «قواعد كلىفلسفى»، ج ٢/ ٤٣٥- ٤٤٢. مىتوان ادّعا نمود كه: اكثر حكماى اسلامى، بلكه همه آنها،مفاد اين قاعده را پذيرفته و در برخى موارد، آن را مورد استناد قرار دادهاند. درخصوص اين قاعده، همچنين نگاه كنيد به «فوائد»، منوچهر صدوقى، گفتار شماره ٣٣/ ١٧٨.