أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٢٥
و امّا براهين بر تجرّد نفس ناطقه- به تجرّد عقلانى- بسيار است. [١]
برهان اول: آنكه تعقّل مىكند نفس، كليّات عقليّه را و «كلّى عقلى»، مجرّد است از مقدار معيّن و «اين» معيّن و «كيف» معيّن و «متاى» معيّن و نحو اينها. چه، اگر مجرّد نباشد، صدق نكند بر كثيرين غير متناهيه. پس، انسان كلّى عقلى، مجرّد است از مادّه و عوارض و كمالات اولى و ثانيه، همه افرادش را جامع است و بر همه انسانها صادق و به همه محيط. زيرا كه نه مرهون است به زمان، چه جاى «ماضى» آن كه بر مثالى يا حالى و استقبالى صادق نباشد، و نه به جهت سفلى كه بر بىجهت، يا بر علوى صادق نباشد، و نه به وضع استقامت كه بر منحنى يا ذى وضع ديگر صادق نباشد، بلكه همه، نمودارى از آن هستند.
و همچنين، هر كلّى عقلى، در عقل وجود دارد كه تقرّر ماهيّت- چه در خارج و چه در ذهن- منفكّ از وجود معقول نيست و وجودش، وجودى است نورى و بسيط مبسوط و متساوى النّسبة به همه افراد، و در عين بساطت، محيط به همه افراد ماضيه و آتيه و افراد مثاليه، در مثال اكبر و در مثال اصغر كه گويا عاقل آن، به جميع احاطت دارد. لهذا، احكام آن، به كلّ سرايت مىكند.
اين است كه حكم كلّى را كه دانستى، احكام كلّ افراد را دانسته و احكام تمام ذاتى مشترك آنها، از تو غايب نيست، و همچنين، عوارض آنها به نحو كليّت و حقيقت، مگر نسبت جزئيه به موادّ جزئيّه، به حيثيّتى كه عقل، از افراد عابرين يا غابرين، از هر حقيقتى آنچه ببيند، تازه نديده، از اصل حقيقت و حقايق عوارض حقيقت.
پس، اين است كه «كمال» در ذاتش، كليّات است، نه جزئيات، و قضيه شخصيه، معتبر در علوم نيست. مثلا نتوان گفت كه: نار مطلق- كه خفيف مطلق است- در فلان مكان، چنين است، يا در فلان زمان، چنين و چنان است، از احكام حقيقت
[١] - اگر همه كتابهاىسازنده بشرى را جمع كرده و سپس روى كلماتى مانند «دل»، «جان» و «وجدان»، قلم بطلانبكشيم، در اين صورت، در آن كتابها، حتّى يك سطر هم وجود نخواهد داشت كه بهخواندنش بيرزد! «ترجمه و تفسير نهج البلاغه» ج ٧/ ٣٢٥ و «علم و دين در حياتمعقول»/ ١٢٩- چاپ جديد-