أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٦٢
يعنى: نفس، به اعتبار اصل و گوهر ذاتش، استكبار ورزد و استنكاف دارد از مواصلت بدن، و انس ندارد به حسب كينونت عقليّه تجرديّه. چه، وجود بسيط مبسوط تجرّدى غنى از مادّه و لواحق كجا و وجود جسم محدود محفوف به تمدّد مكانى و به تمادى سيلانى زمانى و به و غول در ظلمت هيولانى و محتاج به عوارض ديگر كجا؟
و مقصود، تعيير نفوسى است كه انس به مقام طبيعت گيرند و تنپرستى كنند و به مقام «عقل بسيط» و «فناء فى اللّه» و «بقاء بالله» نرسند، مثل اصحاب جهل، چنانكه در حديث است كه حق تعالى، عقل را خلق فرمود و به او فرمود: «ادبر فادبر» [١] يعنى: برو به عالم طبيعت! پس رفت. بعد فرمود: «اقبل فاقبل» [٢] يعنى: رو به عالم قدس آر! پس، امتثال كرد، به علم و عمل پرداخت كه: «إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ». [٣]- الآية- و امّا «جهل» را- كه مقابل عقل باشد- چون فرمود، به آن هم فرمود: «ادبر فادبر ثمّ قال له: اقبل، فلم يقبل»! [٤] پس پيروى نكرد: «أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ» [٥]، اين است كه مىگويد: الفت گرفت به مجاورت تن طبيعى كه- چون ارض خراب بىآب و گياه است- و مراد نه آن است كه: خراب خواهد شد!
چه، هر مركّب، منحل و هر كائن، فاسد مىشود، بلكه هر بدن، چون به شرط لا اخذ شود، حيات ندارد و صورت علميّه و شعور ندارد كه بناى «علم» بر «حضور» است و آن، مبتلا به تفرّقهائى است كه گفتيم: اگر حيات است و اگر شعور و حضور و نور و هويّت و غير اين از كمال، همه بالعرض و به تبعيّت نفس است و منوّر به نور اسپهبد است، مواصلت كه از طرفين است، گفته. چه، تن در تدبير، رجوع به نفس كند و نفس در استعمال بدن و قواى آن، مادامىكه در استكمال است، رجوع به تن كند. و «انفت» و «الفت»، از محسّنات بديعيّه «جناس مضارع» و نيز «طباق» دارند.
[١] - «اصول كافى»، ج ١/٤ و «بحار الانوار»، ج ٢/ ٧٦.
[٢] - همان.
[٣] - فاطر/ ١١.
[٤] - «بحار الانوار»، ج١/ ١١٠ و ١٥٨.
[٥] - اعراف/ ١٧٥.