أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٥٣
دائما متردّدند در ابدان حيوانيّه ناطقه و صامته! و اين، قولى است بسيار سخيف! چه، قول به عدم خلاصى است از دار غرور و قول به عدم وصول آنهاست به غايات، بلكه قول به انتهاء قدرت است. و اقوال تناسخيّه، مذكور خواهد شد، با قدح و جرح آنها- ان شاء اللّه-
و دوّم، قول به قدم نفوس است، با وصف «نفسيّت» و «كثرت»، در بدايات سلسله طوليه نزوليّه، ولى قدم زمانى، با حدوث ذاتى- كه [مورد] اتّفاق حكماء الهيّه است- كه: «لا قديم ذاتىّ سوى اللّه تعالى».
و مشّائين، باطل كردهاند قدم زمانى نفوس را، به اينكه: نفوس اگر پيش از ابدان بودند، [يا] واحد بودند، يا كثير. اگر «واحد» بودند، بعد از تعلّق به ابدان، اگر بر «وحدت» باقىاند، بايد بداند امّى، آنچه را عالم مىداند، و جاهل باشد عالم، آنچه را امّى جاهل است! و اين باطل است بالبديهه.
و اگر بعد از وحدت، كثير شدهاند، ماديّت و تجسّم مجرّد لازم آيد. چه، تجزّى و انقسام، بعد از وحدت به كثرت و اجزاء متشابهه در حدّ، از لوازم واحد بالاتّصال است، و اگر پيش بودند به نعت، كثرت و تخالف در ماهيّت داشتند، «نفوس» انواع متباينه باشند، و حال آن كه نفس ناطقه نوع واحد است، و اگر امثال بودند و تخالف بالعوارض المفارقه بود، اين «مادّه» مىخواهد و ماده نفس به معنى متعلق است و در عوالم عاليه ابدان نبودند، و اگر فرضا بدن باشد، تناسخ شود در انتقال از آن ابدان، به اين ابدان، و تناسخ [لا محاله] محال است.
و گاه توهّم مىشود كه: تكثّر نفوس پيش از ابدان طبيعيّه، به، ابدان مثاليّه باشد و اين وهم باطل است. امّا اولا: حكماء مشّائون، قائل به عالم مثال نيستند، و امّا ثانيا:
صور مثاليّه در قوس نزولى، قدر علمى حقّاند و موجودند به وجود حق، و حىّاند به حيات حق، نه به نفوس، چون صور مثاليّه در برزخ، با آن كه صور برزخيّه قيام به نفوس دارند، نه نفوس به آنها، چه لوازم ملكاتاند.
و نيز تخصّص استعداد به نفسى- دون نفسى- در صورت مثاليّه در سلسله نزوليّه نيست، چون ماده نيست در آن صور. پس، نفسى صاحب صورت جميله و نفسى صاحب صورت ديگر و صاحب مقدارى از بدن- دون مقدار ديگر- و لونى