أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٨٥
و برگرديم به اوّل و گوئيم كه: همين وجود «نفس ناطقه»، عين ارادت و محبّت به خود و به قوا و آثار خود است، زيرا كه خود «محبّ» و «محبوب»، و خود «محبّت» و «عشق»، قائم بالذّات است و هر چيز را كه مىخواهد، اوّل ذات خود و مقوّم و باطن ذات خود را، «خود» مىخواهد، و دوّم آن چيز را «بالتّبع» مىخواهد، خواه چيزهاى متّصله مثل: تن و قواى تن، و خواه منفصله مثل: ملايمات تن و قواى تن. پس، وجود «نفس ناطقه» محبّتى است، قائم بالذّات و عشقى است متجوهر به خود، بلكه به مقوّم ذات خود كه اگر بگوئى: «عشقى است به حق، متعلّق به تن» رواست، نظير آنچه گذشت. مصرع: عشق امير المؤمنين حيدر بود/ پيمبر عشق ... اه و نيز گوئيم: همين وجود نفس ناطقه، عين نور حقيقى است كه ظاهر بالذّات و مظهر غير است و مظهر تن و دفاتر قواى مدركه و نقوش دفاتر است. اين است كه اشراقيّين، «نفس ناطقه» را «نور اسفهبد» گويند كه مبدئى است صاحب خدم و حشم و علم به حقايق- كه يكى از صفات اوست- «نور» است [١]: «العلم نور يقذفه اللّه فى قلب من يشاء». [٢]
و شيخ اشراقى- قدّس سره- تعريف كرده، علم را كه: «العلم كون الشىء نورا لنفسه و نورا لغيره»، و نيز همين وجود، بعينه «قدرت» است بر قواى خود و آثار قواى خود، و دانستى كه نور است و «فياضيّت»، لازم نور است و عقل بسيط، خلّاق معقولات تفصيليّه است، باذن «أَحْسَنُ الْخالِقِينَ» [٣] و به علمهاى فعلى و خيالهاى نورى كه همه مظاهر قدرتاند، عالمى در انتظام است. و نيز «تكلّم» است كه «اعراب عما فى الغيب المكنون و السرّ المكمون» است. بيت
ظهور «تو» به «من» است و وجود من، از تو
فلست تطهر، لو لاى لم اكن لولاك
[١] - شهاب الدينسهروردى، در بسيارى از آثار خود، از حقيقت «نفس ناطقه» تحت عنوان «نور اسفهبد» سخنگفته و در برخى موارد، آن را «اسپهبد ناسوت» خوانده است. «شعاع انديشه و شهود درفلسفه سهروردى»/ ٥٧١.
[٢] - «اصول كافى» ج ٢/٤٢.
[٣] - مؤمنون/ ١٤.