أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٨٤
چه، انكشاف خود نفس براى خود نفس، اقوى است از انكشاف شمس- مثلا- به صورت متمثّله براى نفس. چه، «علم حضورى»، أتمّ است از علم حصولى، و اگر صورت متمثّله از نفس براى نفس، «علم» بودى، اجتماع مثلين لازم آمدى، و نيز لازم آمدى كه «صورت» معلوم باشد- نه خود «نفس»- و حال آنكه هر كس، علم به خود دارد، بالوجدان.
و در علم، معتبر نيست عرضيّت و قيام به غير، چه علم حق تعالى، أتمّ قياما است از علم مجرّدات روحانيّه به خود كه علمش به خود، عين ذات خود است و او قيّوم است، پس، همچنين علمش، بلكه در علم نفس ناطقه به اغيار نيز، عروض نيست، بنابر قول به «اتّحاد عاقل به معقول».
و چون حضور دارد نفس مجرّد براى خود، و وجود در مادّه و محلّ جسمانى ندارد، معلوم است براى خود. چه، معيار معلوميّت، حضور چيزى است براى چيزى، اعمّ از آنكه دوّم، «عين» اوّل باشد، يا غير آن.
حاضر، معلوم است و نيز عالم است. چه، ميزان عالميّت است كه: «ما حضر لديه الشّيء»، و «حاضر» و «ما حضر لديه» يكى باشند. و از اينجاست كه فرمودهاند حكما كه: «هر مجرّد، «عقل» و «عاقل» و «معقول» است». [١] و در تعقّل مجرّد مر ذات خود را، همه اتّفاق دارند كه «عاقل و معقول» متّحدند و خلاف [٢] در تعقّل مجرّد است، اغيار خود را، و نيز «نفس ناطقه» عقل است، زيرا كه عقل، آن جوهر مدركى است كه معقولى از براى آن حاصل باشد.
و گفتيم كه: هر مجرّدى، ذاتش حاضر است و براى ذاتش، چه در مادّه نيست و ذاتش، معقول مجرّدى است، بدون تجريد مجرّدى و معرّاست بىتعريه مرئى، چنانكه حصول هر معقول به تجريد مجرّد براى نفس، آن را «عقل» كند، خواه به نحو اتّحاد عاقل به معقول باشد، يا به طور عروض باشد- كه مشهور است- پس، عاقل بودن، به سبب اتّحاد به معقولى كه ذات اوست، اولى است.
[١] - كل مجرّد عاقل،«قواعد كلّى فلسفى»، ج ٢/ ٥٠٠.
[٢] - يعنى: محل اختلاف.