أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٤٠٠
داشت، از جهت مقدّسه وجه اللّهى كه عنوان «صفات حق» بود، و زليخا [تنها] صورت مىديد و ذاهله از معنى بود، با طول مدّت طلب و كثرت مراوده، و امّا نسوه بىخود شدند در او، از دهشت جمال صورى، در اقصر مدّت كه به خود آمدند و به مطلوباتى كه سالها دل داده بودند، پرداختند. پس، ببين كه در اين فناءات «مجازى» و در آن فناءات «حقيقيّه»، اوّل تجزّى لازم آيد.
بيت
حاشاى حاشاى
عن اثبات اثنين
بلكه، وجود رابطى يوسف عليه السّلام نيز در بيت المرآت مصنوع زليخا، و در مشاعر هر كه بود از جهت اسقاط اضافه به قوابل، و ديدن اضافه به عاكس تجزّى و تكثّر نداشت.
بيت
و ما الوجه الّا واحدا، غير انّه
اذا انت عدّدت المرايا تعدّدا
[ترجمه: صورت، جز يك نيست، امّا وقتى تو آئينهها را متعدّد نمودى، چهرهها و صورتها نيز متعدّد شدند.] بلكه، هر كسى وجود رابطى در مشاعر و خيالات و نفوس منطبعه فلكيّه و عالم «الذّكر الحكيم» دارد و همه صور، نمودارى از اويند و تكثّر در مظاهر است، نه در ذات ظاهر، بلكه نه در ظهور نيز.
و اشراقيّين نيز اتّحاد «نور مدبّر» را با «نور قاهر»، بعد از استكمال قائلاند و به طريقه قدما و [طريقه] صدر المتألهين- قدس سرّه- دانستى كه: در نزد تعقّل كليّات الحال، عاقله را اتّحادى است به ذوات نوريّه قاهره، و شهودى است از دور، و ايناس نور، نارى است از جانب ايمن انسان كبير تا انسان صغير، «كبير» و «اكبر» گردد و تحوّل و فنا، اوفر شود و بىنياز از تن و قواى تن شده، روح اعظم و روح أتمّ يابد.
چه، اشراقيّين گويند: «نسبة الارباب الى الارباب، نسبة الاصنام الى الاصنام»، پس چنانكه صنم و نمونه انسان جبروتى، امّ القرى و هيكل توحيد است، و جامع كلّ فعليّات و اصنام است، همچنين ربّ النوع و مربّى آن، جامع فعليات و انوار كلّ المربّيات آن انواع و اصنام است و بايد عقل بالقوّه آدمى به او متّصل و متحوّل شود.
قال الشيخ الاشراقى: «و الكامل من المدبّرات بعد المفارقة تلحق القواهر فيزداد عدد المقدّسين من الانوار الى غير النهاية».