أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٤٤
هى لا تتقوّم بادراك نفسها، اذ هو بعد نفسها و لا بادراك غيرها، اذ لا يلزمها و استعداد الادراك عرضىّ».
يعنى: ادراك، اگر عدم غيبت مذكور باشد، تعبيرى است از همان وجود مجرّد از ماهيّت، و علم «حضورى» است و مطلوب است. و اگر «حصولى» باشد و صورتى باشد محصّل، مثل علمهائى كه حكما و متكلّمين به احوال نفس دارند- كه بر حضورى زايد است- نمىتواند «عين» نفس، يا «جزء» نفس باشد.
چه، تشقيق مىكنيم به منفصله صاحب اجزاء ثلاثه و گوئيم: حصولى، ادراك الشّيء است، پس ذات نفس، يا متقوّم است به ادراك حصولى به خود، يا به ادراك مر غير خود را، يا به استعداد ادراك، و جميع باطل است، به آنچه لازم آورده و بعد فرموده كه:
- «قيل لى، فاذا ينبغى ان يجب وجودك و ليس كذا، قلت الوجود الواجبى، هو الوجود المحض الّذى لا أتمّ منه و وجودى ناقص و هو منه كالنّور الشّعاعى من النّور الشّمسى و الاختلاف بالكمال و النّقص لا يحتاج الى مميّز فصلى و امكان هذه نقص وجودها و وجوبه كمال وجوده الّذى لا اكمل منه، انتهى.
- معترض گويد كه:
هرگاه تو به حسب گوهر ذات نفست، وجود بىماهيّت هستى، پس بايد واجب الوجود باشى، ولى نه از اين راه كه نفس، وجود است بلا ماهيّة و واجب نيز وجود است بلا ماهيّة، پس نفس واجب است. چه، اين مغالطه است، از باب سوء تأليف كه شكل دوّم است مؤلف از موجبتين، بلكه از اين راه آمده كه نفس وجود است و وجود ممتنع العدم، چه مقابل «قابل»، «مقابل» نيست و ممتنع العدم «واجب» است.
- پس جواب داده است كه:
واجب الوجود محض، وجودى است كه أتمّ و اكمل از آن نباشد و غير متناهى در شدّت نوريّت باشد و وجودى است كه «بذاته» و «لذاته» موجود است، بدون حيثيّت تعليلى و تقييدى و قضاياى منعقده در حقّ او. و صفات او قضيه ضروريّه ازليه است، نه ضروريه ذاتيه، چه جاى ضروريات ديگر و وجود عقل.