أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٤٣
در موضوع. پس، آن ماهيّت در ذاتم نيست، چه هر ماهيّت و هر مفهوم كه اعتبار مىكنم، مستحقّ صدق «هو» است و ذاتم آن است كه مصداق «أنا» است و سلب موضوع «عدم» است، پس ذاتم موجود حقيقى است، چه ماهيّت و سلب، چون از اين تعريف ساقط شد، باقى ماند «وجود».
و امّا اضافات در ذاتم نيست، چه اصل اضافه تدبير بدن، در گوهر ذاتم نيست، چنانكه شيخ فرموده: در رسم، نفسيّت معتبر است، يعنى اضافه، در تعريف نفسيّت است و نفسيّت، اضافه ذات است و يكى از طوارى ذات است، نه آنكه اين اضافه در ذات معتبر باشد.
چنانكه دانسته [اى]، كينونت عقليه كليّه داشتهايم، و كينونت عقليه كليّه خواهيم داشت، بعد از غناى از بدن. پس، اين اضافه، تدبير جسم كه نباشد در ذات نفس، چگونه اضافات به جهت مطلقه يا جهت سفلى يا عليا و به وضع مطلق يا وضع استقامت و انحنا- كه از عوارض بدن است- مىگيرد، گوهر ذات را؟ و بر اين قياس كن، عوارض ديگر را:
- «و الجوهرية ان كان لها معنى آخر، لست احصلها و احصل ذاتى و أنا غير غايب عنها» يعنى: آن معنى ديگر، در ذاتم نيست، چه غير غايب از من، غير غايب از من است.
- «و ليس لها فصل فانّى اعرفها بنفس عدم غيبتى عنها»
يعنى: علم حضورى دارد به آن وجود، ذاتم و اين حضور، مرجعش عدم غيبت ذاتم از ذاتم باشد، نه حضور شىء براى شىء كه اثنينيّت بخواهد.
- «و لو كان لها فصل لا خصوصية وراء الوجود لأدركتها حتى ادركتها».
چه، ادراك، مقوّم و متقدّم است بر ادراك متقوّم:
- «اذ لا اقرب منّى الىّ و لست ارى فى ذاتى عند التّفصيل الّا وجودا و ادراكا فحيث امتاز عن غيره بعوارض».
يعنى: نه به «ما به الامتياز ذاتى» چون فصل، تا «ما به الاشتراك ذاتى» بخواهد و تركيب بيايد و ماهيّت داشته باشد و ادراك على ما سبق، يعنى: عدم غيبت مجرّد از خود.
- «فلم يبق الّا الوجود، ثمّ الادراك اخذ له مفهوم محصّل غير ما قيل فهو ادراك شىء و