أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٤٢
چو نه «عدم». پس «عقل» و «نفس»، حدّ به اين معنى را دارند و لازم ندارد اين معنى، حدّ منطقى را. يا مغالطه، از باب «ايهام الانعكاس» است كه هر حدّ منطقى لازم دارد، حدّ به معنى نفاد و انقطاع را و لا عكس كليّا.
و بدان كه مثل مفهوم: «جوهر مفارق فى الذّات- دون الفعل- و كمال اوّل لجسم طبيعى آلى من حيث يعقل الكلّى»، و نظير اينها، مفاهيم عرضيه نفس هستند و مفهوم، اعمّ است از ماهيّت. چون، مفهوم «وجود» و «وحدت» و «نور» و «علم» و «حيات» و «مشيّت» و غير اينها، نسبت به حقيقت وجود و مثال ظهور انوار نفس ناطقه در بدن، فحمى است كه به تدريج، «تحمّر» و «تجمّر» و «تشعّل» و «تنوّر» در آن پديد آيد، و بعد از آن، «نجم» و «قمر» و «آفتاب» عالم تاب بىكران شود.
و چون، عقل كل، در اين طريقه انيقه ماهيّت ندارد و غايت وجود، نفس نطقيه قدسيه است، و همچنين در طريقه فرفوريوس و صدر المتألّهين- قدّس سرّه- كه به اتّحاد نفس با «عقل فعّال» قائلاند و وصول به غايات با تحوّل است، هرآينه تجرّد عقل كلّ، از ماهيّت، نفس را مىگيرد.
و هرگاه استشعار داشته باشى، به سريان نور وجود كه «مقابل» را گرفته، چه جاى قابل كه با حمل شايع، همه وجودند و با عدم تخلّل ظلمت؟ چه، «عدم» است و به عدم انفصال نفس ناطقه از وجود غايات. و با تمكين باشى، در معرفت، و اعمال مكذّب، «دانش» و «بينش» نباشد، هرآينه مطلب روشن شود: «فَاسْتَقِمْ، كَما أُمِرْتَ». [١]
و شيخ اشراق- قدّس سرّه- در آخر كتاب «تلويحات» فرموده:
انّى تجرّدت بذاتى و نظرت فيها فوجدتها انيّة و وجودا ضمّ اليها انّها لا فى موضوع الّذى هو كرسم للجوهرية و اضافات الى الجرم الّتى هى رسم للنّفسية، امّا الاضافات فصادفتها خارجة عنها و امّا انّها لا فى موضوع، فأمر سلبى.
يعنى:
مجرّد ذاتم را خواستم برسم، يافتم او را محض وجودى، با سلب موضوع و اضافاتى، چون اضافات تدبير بدن، زيرا كه «جوهر» نزد مشّائين، ماهيّتى است كه موجودى است، نه
[١] - هود/ ١١٤.