أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٣٤
موقوف بر «وجود» است كه: «الشّيء ما لم يوجد، لم يوجد» [١].
و توضيحش آن است كه: قواى فعليّه كه از مقارنات باشند- نه از مفارقات- چون ضعيفند، به اطفال رضيعه مانند كه حاجت به مهد دارند. پس، در وجود و ذات، حاجت به هيولاى مجسّم دارند. پس در ايجاد شيئى، بايد سرير آن قوّت، تقريب شود به محلّ منفعل، و محاذى شود و مقابل، يا در حكم مقابل شود، تا تأثير و تأثّر انجام پذيرد. و اگر تأثير آن قوّت، بدون بودن آن در مادّه مخصوصه خود باشد، وجود مادّه براى آن، لغو خواهد بود و آن قوّت، متساوى النّسبة و مفارق خواهد بود.
پس، ثابت شد كه: نفس ناطقه نيست «جسم» و «جسمانى»، بلكه مجرّد است از اوضاع و جهات و مقادير و نحو اينها.
برهان هفتم: آن است كه نفس انسانيّه، محلّ جميع صور عالم معنى و عالم صورت است و «معترك الانوار» و «مزدحم الاطوار» است، بلكه «مجمع المتقابلات» است، از مدركات متقابله و متخالفه و ميول متعانده و اهواء متضادّه.
و گاه باشد كه از علوم متكاثره و فنون متوافره، مجلّدات در وجودش محفوظ است و تضايقى و تصادمى هم نيست، بلكه هر چه علوم بيشتر باشد، آشكاراتر گردد، و نيست شيئى از اجسام و جسمانيّات چنين، خاصّه محلّ متقابلات شوند، و خيال اگر نسبت به صور جزئيّه محسوسات خمسه و حفظ جميع مخالفات و مقابلات آنها، چنين است، مطلوب است تجرّد آن هم، بلكه دانستى كه: مدرك، خود «نفس» است.
برهان هشتم: آن است كه سابق تحقيق شد كه مدرك كلّى و جزئى و محرّك شوقى و مباشرى، همه «نفس» است و اوست «عاقل» و «متوهّم» و «متخيّل» و «حسّاس» و «شايق» و «عامل» و «شىء واحد» است.
حال گوئيم: اين شىء واحد، آيا جسمى، و عضوى از اعضاء ظاهره يا باطنه،
[١] - مادام كه شىء، بهسر حدّ وجوب نرسد، هرگز نمىتواند در صحنه هستى ظاهر گردد، بلكه همچنان در بقعهامكان فرو مىماند و درب خروج، به روى او هرگز گشوده نخواهد شد. «قواعد كلىفلسفى»، ج ٢/ ٢٩٥.