أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٢٩
و اگر بگوئى: فعل نيستند، گوئيم: اولا شئون ذاتيّهاند، هرگاه به عنوانات مخصوصه اخذ شوند، و ثانيا استحضار عقلى و حفظ فعل است و در حقيقت آنجا كه عقل بسيط هست، همان «حافظه» است براى عقل تفصيلى، و ثالثا فعل عشق به آنها، عشق عقلى و محبّت و ابتهاج به آنها باشد، و اينها، چون شوق نزوعيّه نيست به منكوح بهى [١] و مأكول شهى و مشروب هنيء- از لذايذ حسيّه، يا غير اينها از لذايذ وهميّه و خياليه- و از صميم «عقل» است و تابع عشق «خود» به «خود» است.
برهان سيّم، استدلال از بساطت معقولات است، بر تجرّد عاقله، و اين بر دو قسم است: يكى استدلال از تعقّل بسايط، و ديگرى، از تعقّل مطلق معقول.
امّا اوّل، مىگوئيم كه: علم متعلّق به بسايط حقيقيّه، چون «حقّ احد» و «احد تعالى» و «وحدت» و «بسايط» ى كه متألّفاند مركّبات از آنها، چه «كثرت» بايد منتهى شود به «وحدت» و مادّه مركبات، بسايطند، اگر منقسم باشد، پس جزء علم به بسيط، يا علم است به آن بسيط يا نه.
پس، اگر علم است، گوئيم: اگر متعلّق است به بعض آن بسيط، پس بسيط حقيقى جزء ندارد، و اگر به تمام ذات آن بسيط متعلّق است، جزء آن علم، با كلّ مساوى باشد و [در نتيجه] يك علم، دو علم باشد. و اگر جزء علم بسيط علم، به آن نباشد، پس مجموع اجزاء علم به آن نباشد، مگر اينكه مستلزم باشد، اجتماع اجزاء امر زايدى را، چون هيئت اجتماع. و نقل كلام كنيم، به آن امر زايد: و تسلسل لازم آيد، يا منتهى شود به امر غير منقسم.
پس ثابت شد كه: علم به بسيط، غير منقسم است. پس، محلّ آن علم، غير منقسم است و الّا انقسام «محلّ» مستلزم انقسام «حالّ» باشد، و اين، خلاف مفروض است. پس، ترتيب دهيم دو قياس [را]: اوّل به شكل اول، و دوّم به شكل دوّم و گوئيم: نفس ناطقه، محلّ علم به بسيط است و نيست شيئى، از محل علم به بسيط منقسم. پس، نيست نفس ناطقه منقسم، و هر جسم و جسمانى، منقسم است. پس
[١] - به عقيده برخى ازشارحين، اين عبارت «مقتبس از عبارت ابو على بن سينا است، در اشارات» است.