أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٢٤
لطيفه مجرّده از جسم، اينجا هست، تا برسى به جائى كه شايد مجرّد از ماهيّتش دانى: «و اللّه يقول الحقّ و هو يهدى السبيل». و اين بيان، هم دلالت دارد بر مغايرت عاقله با بدن، و قواى آن و مزاج آن، و هم بر تجرّد و نافع است براى اكثر اذهان. چه، استعمال قواعد حكميّه نكرديم.
دليل ديگر بر مغايرت، آن است كه: بدن و اعضا و قواى آن و مزاج، كلّ [١] در تغيّر و تبدّلاند، به حركت كيفى و كمّى، و غير اين در صفات، بلكه در ذات، بنابر حقيقت حركت جوهريّه. و «ناطقه» بعينها باقى است، از اوّل عمر، تا آخر به هويّت [خود] و آنچه مدلول «أنا» و مرادفات آن است، به هر لغتى كه باشد. و غير متبدّل، غير متبدّل است. و اين، مغايرت «نفس حيوانيّه» را نيز، با «بدن» مىرساند.
دليل ديگر بر مغايرت آن است كه: شيخ در «شفا» و «اشارات» و غير او گفتهاند كه: انسان، غفلت از خود ندارد در همه حال، چه علم حضورى به خود دارد، اگر چه در حال «نوم» و «سكر» باشد. نهايت، بعد از بيدارى و صحو، علمش به خودش، گاه در ذكرش نماند و امّا از بدنش و اعضاى ظاهره و باطنه و ارواح بخاريّه و قوا- جميعا- غفلت جايز است، و غير مغفول عنه، غير مغفول عنه است.
و منبّه بر جواز غفلت آن است كه: توهّم كند كه خلق شده است دفعة، صحيح العقل و التّميز، و نبيند شيئى از اجزا، و لمس نكند شيئى از اعضاى خود را و متعلّق باشد در هواى معتدل. پس، در اين حال، غفلت دارد از ظواهر بدن. چه، رسيده نمىشود ظواهر، مگر با مشاعر و از بواطن. چه، ادراك نمىشود، مگر با تشريح، ولى از ذاتش غفلت ندارد. پس، ذاتش چيزى ديگر است، بلكه در اين حال، بىخبر است از امكنه و اوقات و اوضاع و جهات و مانند اينها.
مثنوى
زير و بالا، پيش و پس، وصف تن است
بىجهت، آن ذات جان، روشن است
برگشا از نور پاك شه نظر
تا نپندارى تو، چون كوتهنظر
[٢]
[١] - كلّا.
[٢] - «مثنوى»، دفتر ١/٤١- رمضانى- و ج ١/ ١٢٢- نيكلسون-