أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٠٨
مىبيند و باز عود مىكند، يا [حيواناتى ديگر] حفظ خيالى نداشته باشد كه صورت ملموسه موذيه را حفظ كند، چون خيال نباشد.
پس، ببين كه اگر «وهم» و «خيال»، يا هر يك از قوّتهاى دگر نبودى، نظام عالم مختل بودى و دوست و دشمنت را تميز ندادى و خود را به مهالك انداختى! و اين مهابتى كه در [ميان] «وحوش» و «طيور»، انسان دارد- كه گويا «ربّ الجنس» است، چنانكه انسان كامل خليفة الله، گويا «ربّ النوع» است- نبودى، و از وى نرميدندى:
«وقع ما وقع»!
و اگر «وهم»، ادراك محبّت جزئيه و سرور جزئى نكردى، صور متخيّله مناسب آنها، در خيال رسم نشدى و به لهو و لعب دنيا مشغول نشدى، و دنيا معمور نشدى.
چه، دنيا را اهلش معمور دارند، و اگر خيال نبودى، صور منافع و مضارّ محسوسه محفوظه، در خيال نماندى و هيچ جاندار، ره به بنيان و حجر و آشيان نبردى، المنة للّه.
از دست و زبان كه برآيد
كز عهده شكرش به در آيد؟
[١]
فصل چهارم در حافظه است:
و آن، قوّتى است، خزانه معانى كه هر چند وهم ادراك كند از معانى، به آن سپارد و نسبت آن به «وهم»، چون نسبت «خيال» است، به «حسّ مشترك». پس، مثل آن بيانات كه در مغايرت «حسّ مشترك» و «خيال» گفته شد، اينجا [نيز] مىآيد و همچنين، مثل آنچه در تجرّد گفته شد، اينجا گفته مىشود، و قدرى گفته شد، چنانكه شيخ اشراقى، طريقه افلاطون را بيان كرده كه: «التذكّر من مواقع النّفوس الفلكية».
و نقل كرديم، بلكه تجرّد به مدرك معانى و حافظ آنها، اليق و انسب است. چه، معانى جزئيّه، اقرباند به معانى كليّه كه تجرّد عقلى دارند كه وضع و مقدار و شكل و مانند اينها را ندارند، به خلاف صور خياليّه. بلى، اضافه به اينها را دارند و معانى معقوله و امور كليّه، [حتّى] از اضافات هم مجرّدند.
و اين قوّت را «ذاكره» و «مسترجعه» نيز گويند و تفاوت، به اعتبارات است. پس،
[١] - شعر از سعدى است.