أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٣٠٥
تحاشى از لفظ «خالقيّت» راه ندارد، چه دستورى از احسن الخالقين هست: «وَ إِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ» [١] در حق عيسى عليه السّلام فرموده است.
و متكلّمين كه محافظ ديناند، مسئله «جبر و تفويض» را به مسئله «خلق اعمال» تعبير مىكنند كه: آيا خالق اعمال عبد «حق» است يا خود «عبد»؟ بلكه حكما، نفس را در مقامى «مبدع» گويند كه عقل بسيط را مبدع معقولات تفصيليّه دانند، و اغلب، «عقول تفصيليّه» گويند، چه معقول به اعتبار وجودش كه مجرّد و بسيط مبسوط است، «عقل» است و نفس با اتّصال و اتّحاد به معقول، «عقل» شود و الّا مستحقّ صدق اين اسم نيست.
بدان كه: مذهب ديگر در تخيّل، اتّحاد «خيال» است با «متخيّل»، يعنى: متخيّل بالذّات نه متخيّل بالعرض، چون صورت خياليه شمس، نه شمس خارجى.
مثنوى
شمس در خارج اگر چه هست، فرد
مىتوان هم مثل آن تصوير كرد
[٢] زيرا از [٣] بس كه لطيف است، به هر چه رو آرد، صورت آن شود. پس، نفس در مقام خيال، به «فرشته» يا «جنّ» مىماند كه متكلّمين گويند كه: مشكّل شوند به اشكال مختلفه، چنانكه قائلى گويد:
لقد صار قلبى قابلا كلّ صورة
فمرعى لغزلان و ديرا لرهبان
و در «مثنوى» گويد:
اى برادر! تو همين انديشه
ما بقى، تو استخوان و ريشه
گر بود انديشهات گل، گلشنى
ور بود خارى، تو هيمه گلخنى
[٤] و صاحب «لوايح» گويد:
گر در دلِ تو گُل گذرد، گُل باشى
ور بلبل بىقرار، بلبل باشى!
[١] - مائده/ ١١٠.
[٢] - «مثنوى»، دفتر ١/٥- رمضانى- و ج ١/ ١٠- نيكلسون-
[٣] - در متن «كه» آمدهاست.
[٤] - مثنوى»، دفتر ٢/٨٣- رمضانى- ج ١/ ٢٦٢- نيكلسون- و ج ٣/ ٢٠٠- جعفرى-