أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ٢٣٩
«مدبر» و عالم «جبروت»، از عالم «ملكوت» و عالم «جمع»، از عالم «فرق» و هكذا.
و شريف موجود است، پس اشرف بايد پيش از آن موجود باشد و شرط هم محقّق است كه «وجود»، مثل «نوع» واحد است و «سنخ» واحد است. و «امكان» در اشرف، محقّق است كه امتناع ندارد و محض فقر و تعلّق به «واجب الوجود» است و معلوم است كه هر دو «فوق الكون» هستند: چه نفس و چه عقل.
برهان سيّم از راه اخراج نفوس از قوّت و استعداد، به فعليّت كمالات علميّه و عمليّه. مىگوئيم كه: هر چيزى كه در كمالى «بالقوّه» است و «بالفعل» مىشود در آن، به سبب مخرجى است، غير از خودش كه اگر خود باشد، خلف مىشود كه بالقوّه نبوده است و نيز مستفيد، «مفيد» و نادار، «دارا» خواهد بود. پس، لا بدّ است از معلّم قدسى و مكمّل روحانى كه به امداد فيّاض مطلق، تكميل نفوس كند و آن هم اگر قوّت و استعداد داشته باشد و بيرون شود از «قوّت» به «فعل»، مخرج ديگر مىخواهد و تسلسل مىشود و آن محال است.
پس، بايد عرى و برى باشد از شوب قوّت و استعداد و آن «عقل» است، نه «واجب الوجود». چه، نفوس «كثرت» دارند، و واجب الوجود، در غايت «وحدت» و «بساطت». پس، رابطى بايد، ميانه ناقص و فوق التّمام، به موجود تامّ واحد.
برهان چهارم از راه خزانه بودن، از براى معقولات، كما قال تعالى: «وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلَّا بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ». [١]
بيانش آن است كه: گاه كلّى معقول را «ذاهل» مىشويم و ليكن به التفاتى آن را «مسترجع» مىشويم، و گاه آن را «ناسى» مىشويم و متذكّر و مسترجع نمىتوانيم شد، آن را اصلا. پس، در هر دو حالت، آن صورت معقوله، در عاقله ما نيست و الّا مدرك خواهيم بود آن را، نه ذاهل و [نه] ناسى، چرا كه نيست معنى «ادراك»، مگر حصول صورت شىء در مدركه.
پس، نيست فرق ميانه «ذهول» و «نسيان»، مگر به اينكه: در «ذهول» صورت از عاقله ما رفته، ولى حاصل است در حافظه كه خزانه معقولات- كه جوهر قدسى
[١] - حجر/ ٢١.