أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ١٨٣
و ديگر چگونه مىشود كه چيزى اقتضا كند عدم كمال خود را و حال آنكه هر ممكنى، مفطور است بر طلب كمال خود؟ و گفته شد: كه همه متوجّهاند به جانب «غايات» و «عشق». و شوق به كمال سارى است. مثلا همه، «بقا» و «غنا» و «قهر» و «علم» و «قدرت» و نظير اينها خواهند و نحو اعلاى اينها در «حق» است و صفات او، عين ذات اوست.
ليكن، طريق تخلّق را ندانند، چه غنا و بقا و بقاى «تن» است و قهر و علم و قدرت، بايد در «روح» باشد، نه در قوا! و ادراك در قوا، براى تعقّل بايد و الّا ادراك جزئيات، كمال [براى] نفس نيست.
و جايز هم نيست كه «شرّ» غير باشد، زيرا كه [يا] معدّم ذات آن غير است، يا معدّم صفات آن، [و] يا معدّم نيست هيچ يك را. پس، بنابر دو شقّ اوّل، نيست «شرّ» مگر عدم ذات، يا عدم كمال ذات، نه امر وجودى. و بنا بر اخير، «شرّ» نخواهد بود اصلا، زيرا كه بديهى است كه چيزى كه موجب عدم چيزى يا عدم كمال چيزى نيست، شريتّى در حقّ او ندارد.
پس، هرگاه امر وجودى [بودن] شرّ- از براى خود و از براى غير خود- [اثبات] نشد، «شرّ» نيست. و چيزى كه از وضعش، رفعش لازم آيد، موجود نيست. پس، واضح شد كه: شرّ امر وجودى نيست، بلكه عدم ذات شىء، يا عدم كمالى از كمالات شىء است.
اين بود كلام علّامه، با اندك تصرّفى.
و امّا اكثر حكما، مسئله «الوجود خير» و «الشرّ عدم» را بديهى دانستهاند و گفتهاند:
حاجت به استدلال ندارد و به امثله منبّهه بر مطلب، قناعت كردهاند، مثل آنكه:
بردى كه افساد ثمار كند، از آن حيثيّت كه كيفيّت وجوديّه است، «خير» است و از آن جهت كه آلت طبيعت است، در نظام عالم، و انتفاعات لا تحصى دارد، «خير» است، و [اسباب] فقد ثمره يا فقد كمال او، «شرّ» [محسوب] است.
و «قتل»- كه اعظم شرورش گويند- «شرّ» نيست از حيثيّت قدرت قاتل و از جهت قاطعيّت شمشير، يا آلت [هاى قتّاله] ديگر، و نه از جهت قبول عضو مقتول و غير اينها، از امور وجوديّه، بلكه شرّ [است از حيث] عدم حيات و عدم تعلّق روح به بدن. و سرقت از حيثيّت قدرت و فراست و جرئت و مانند اينها «شرّ» نيست، بلكه شرّ، عدم اتّساق و انتظام است.