أسرار الحكم - محقق سبزوارى - الصفحة ١٣٧
پس به خود آ، تا با خدا باشى، چنانكه خدا با توست در همه حال، و نيست كامل آنكه خدا با اوست، اوست كامل كه او با خداست.
بيت
به خدا، گر كسى تواند بود
جز خدا، از خداى برخوردار
مقدّمه ثانيه آن است كه «معلوم» دو قسم است، كما مرّ:
- معلوم بالذّات كه صورت حاضره باشد در نفس ذات مجرّد،- و معلوم بالعرض كه صورت خارجيه باشد كه گاه در «مادّه» و گاه «مجرّد» و در «ماهيّت» خود. و گاه، وجودى است فى نفسه و لنفسه- لا للماهيّة- و معلوميّت معلوم بالعرض، به سبب آن است كه با صورت حاضره، در ذات مجرّد مشترك است، در مفهوم ذاتى يا عرضى، و در وجودات سنخيّت است. پس، حضور اين، حضور آن است و در حقيقت، آن صورت داخله حاضر حقيقى است.
و بدان كه: معلوم بالذّات، دو اطلاق دارد: يكى اينكه شنيدى، و ديگر آنكه «خارج» را گاه معلوم بالذّات گويند، به معنى «ملحوظ» و «مقصود بالذّات» كه صورت داخله مرآت و «ما به ينظر» باشد و صورت خارجه مرئى و «ما فيه ينظر» باشد، پس وارد نمىآيد ايرادى كه گاهى مىكنند بر علم صورى كه لازم آيد كه خارج معلوم نباشد، چه حضور براى مادّه- مثلا- دارد، نه براى عالم. چه، در لحاظ مرآتيّت آن، هستى ندارد و فانى در هستى خارجى است، پس، خارجى مقصود بالذّات است.
مقدّمه ثالثه آن است كه: علم به علّت مستقلّه، مستلزم علم به معلوم است، و اين قاعده، اتّفاقى است [و] اشراقيّه و مشائيّه و متكلّمين و صوفيّه به اين قائلند و همه به كار مىبرند، در علم واجب الوجود به ما سواى او.
و برهان بر اين مطلب، آن است كه: علت را خصوصيّت مخصوصه است، با معلول خود كه ابا دارد از عدم ترتّب آن معلول، و از ترتّب معلول ديگر بر او، و الّا هر چيز، «علّت» هر چيز و هر چيز، «معلول» هر چيز شدى، و آن خصوصيّت، در بعض علل، عين «ذات» آن است و در بعضى زايد. پس، آن خصوصيّت، در هر موطن كه پيدا شود- چه موطن خارج، و چه موطن علم- بايد معلول پيدا شود، چه اگر