اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٨٨ - من كلام الحكماء و الدعاة
دو از يكديگر، با آنكه بهم نزديك آيند[١] تا بحدى كه گويى دورى ميان ايشان جدا باز نكرد هرگز، و نزديكى هر دو را جمع نياورد هرگز! و آن از آنست كه دورى بحد حسى است، و نزديكى بحد عقلى.
نوشجانى گفت: نديدم هيچ غافل[٢] در حال غفلت يا هيچ عاقل[٣] در وقت عقل [مانند او]. ريسمان تاب باز[٤] ميداد بجهد، و مىپنداشت كه تاب برميدهد و خود را خوار ميكرد، و مىپنداشت كه عزيز ميكند و حيات خود زيان ميكرد، و ميگفت كه: مگر حيات[٥] بغنيمت مىيابد!.
عروضى گفت: [اگر او] در حيات خود اعتبار گرفتى، بعد از وفات عبرت ديگران نشدى!
قومسى گفت: صاعد[٦] درجات روى بشيب دارد، و نازل از بامهاى[٧] دنيا روى ببالا دارد! هر كه بينا بود و خود را در دنيا نابينا نمايد بهمه حال كور بود.
غلام زحل گفت: پادشاهى نيافت اين شخص آن قدر كه يافت [الا] از حركات فلك، و هلاك نشد آن وقت كه شد الا هم از آن راه كه ميرفت. طالع و غارب او را بقدر سهامى كه داشت سود داد، و تربيع و تثليث بقدر تاريكى كه [او را] در هلاك افكند زيان رسانيد!
ابن المقداد گفت: هر كه در طلب دنيا جد كند دنيا با او هزل كند. و هر كه با دنيا هزل كند، و رغبت ازو بگرداند دنيا با او بجد باشد، و براى او بجد بكوشد.
بنگر كه اين شخص را چگونه اثرش بنهايت رسيد، و بر كدام غايت كار او بايستاد! و من پندارم كه آن زاهد كه در اين روزها بمرد، [و] در گورستان شونيزى او را
[١]اصل: آيد.
[٢]اصل: عاقل.
[٣]اصل: غافل.
[٤]اصل: باو
[٥]اصل: حياتست حيات.
[٦]اصل: صد.
[٧]اصل: اربابها.