اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٤٩ - الباب الاربعون فى الحكايات و النوادر و النكت و النصايح
مات عليه [السّلام] فقدها، فحينئذ علم انّه كان، فجاء الى قبره، و بكى عليه كثيرا، و تأسّف شديدا على قوله. ترجمه: مولانا زين العابدين را پسر عمى بود كه مولانا بشب ناشناس بدر او شدى، و چيزى از زر يا غير آن بدو دادى، او گفتى: خداى جزاى خير دهاد! و ليكن على بن الحسين كه خويش من است مرا هيچ نميدهد، خداى او را از من جزاى خير ندهاد! مولانا اين مىشنيد و تحمل ميكردى. و عطاى او كم نكردى، و خود را برو ظاهر نكردى.
چون مولانا حجاب فرمود آن عطا بدو نرسيد، بدانست كه او بوده است، بنزديك گور او آمد و بسيار بگريست، و بر آن سخنها تأسف خورد.
(١٣) مرّ بجعفر الصّادق رجل، و هو يتغدّى[١] و عنده اصحابه، فلم يسلّم ذلك الرّجل عليهم، و دعاه جعفر الى الطّعام. فقيل له:
السنّة ان يسلّم ثمّ يدعى، و قد ترك السّلام على عمد. فقال عليه السّلام:
هذا فقه عراقىّ فيه بخل. يعرّض باهل الكوفة. ترجمه: مردى به مولانا جعفر الصادق عليه السلام بگذشت، و مولانا با ياران خود چيزى ميخورد، آن مرد بر ايشان سلام نكرد. مولانا او را بطعام خواند. ياران گفتند: سنت چنانست كه او سلام كند تا او را بخوانند، و او بقصد سلام نكرد. مولانا گفت:
اين فقهى عراقى است با بخل آميخته. يعنى اهل كوفه نهادهاند.
(١٤) و كتب بعض دعاة مولانا المعزّ لذكره السّلام اليه يسأله
[١]اصل: يتغضى.