اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٨١ - من كلام الحكماء و الدعاة
لا يستيقظ، و ساكتا لا يتكلّم، و محمولا على يدى من كان لا يناله عينه.
و قالت زوجته، ابنة دارا: ان كان هذا الكلام للشماته فقد خلّف الكأس الّذى شرب منها لجماعتكم.
و قالت أمّه: يا بنىّ! قد وعظتنى فاتّعظت، و عزّيتنى فصبرت، و لولا [انّى اعلم انّى] بك لاحقة ما فعلت. فعليك السّلام حيّا و ميّتا، و نعم الحىّ كنت و نعم الميّت انت[١]. ترجمه: چون اسكندر را وفات رسيد او را در صندوقى از زر نهادند، و دستهاى او از آنجا بيرون گذاشتند، كه وصيت چنان كرده بود، يعنى: تا مردمان بدانند كه از دنيا دست تهى ميروم.
و حكماى اهل ملك او برو بگريستند:
يكى گفت: بدنيا آمديم جاهلان، و بايستاديم غافلان، و بكراهيت بيرون ميشويم كراهيت تمام!
دوم گفت: اينست اسكندر كه زمين فراخ درنورديد، و امروز او را در دو گز موضع درنورديدند، يعنى صندوق!
سيوم گفت: ما را پند ميدادى، هيچ پند مؤثرتر از وفات تو نيامد!
[١]مانند اين بند در محبوب القلوب اشكورى ص ١١٩ ديده ميشود، نيز در مروج الذهب مسعودى (چاپ ١٩٣٨ مصر ١: ٢٤٦) و مجموعه ورام ص ٥٨، در تحفة الملوك ص ١٠٩ نيز اين داستان را آورد و مانند آن در نوادر الفلاسفه حنين بن اسحاق (دو نسخه اسكوريال و مونيخ) و جام گيتى نما (عجائب الموجودات) ص ٢٦١ نسخه دكتر اصغر مهدوى و مختار الحكم ابن فاتك ص ٢٤٠- ٢٤٢ ديده ميشود.