اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٠ - الباب الاول فى الدين و معرفة الخالق جل ذكره
خدايرا بر اندازه عقل خود مقدر مگردان، كه آنگاه از هالكان باشى.
(٢٤) اوّل الدّين معرفته، و كمال معرفته التّصديق به، و كمال التصديق به توحيده، و كمال توحيده الاخلاص له، و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه، لشهادة كلّ صفة أنّها غير الموصوف، و شهادة كلّ موصوف أنّه غير الصفة، فمن وصف اللّه سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثنّاه، و من ثنّاه فقد جزّأه، و من جزّأه فقد جهله، و من اشار اليه فقد حدّه، و من حدّه فقد عدّه، و من قال فيم فقد ضمّنه، و من قال على م فقد اخلى منه، كائن لا عن حدث، موجود لا عن عدم، و مع كلّ شيء لا بمقارنة و غير كلّ شىء لا بمزايلة. ترجمه: اول دين معرفت حق سبحانه و تعالى است، و كمال معرفت او تصديق كردنست باو، يعنى ايمان آوردن، و كمال تصديق باو توحيد اوست، يعنى يكى دانستن و گفتن، و كمال توحيد اخلاصست او را، يعنى خالص بسوى او بودن، و كمال اخلاص او نفى صفاتست ازو، از جهت آنكه هر صفتى گواهى دهد كه آن صفت غير موصوفست، و هر موصوفى گواهى دهد كه او غير صفتست، پس هر كه خدا را صفت كند چيزى با او قرين كرده باشد، و هر كه چيزى با او قرين كند او را دو گفته باشد، و هر كه او را دو گويد متجزى كرده باشد، و هر كه او را متجزى كند او را نشناخته باشد، و هر كه باو اشارت كند او را محدود كرده باشد، و هر كه او را محدود كند او را بشمرده باشد و بسيار كرده، و هر كه گويد در كجاست او را در ميان چيزى آورده باشد، و هر كه گويد بر كجاست جائى از او خالى گذاشته باشد، باشنده است نه از روى حدوث، موجوديست نه از پس عدم، با همه چيزيست نه بر وجه مقارنت، غير همه چيزيست نه بطريق مزايلت و جدا شدن.
شعر:
كيفية المرء ليس المرء يدركها
فكيف كيفيّة الجبّار ذى القدم
هو الذى أنشاء الاشياء مبتدعا
فكيف يدركه مستحدث النّسم