اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٣٠ - الباب الثالث فى الحب و البغض و التولى و التبرى
صببت الدنيا على المنافق على ان يحبّنى ما احبّنى و ذلك انّه قضى، فانقضى على لسان النّبى الأمّى: انّه لا يبغضك مؤمن، و لا يحبّك منافق. ترجمه: اگر بر بينى مؤمنى زنم اين شمشير خود را بر آنكه مرا دشمن دارد مرا دشمن ندارد و اگر همه دنيا بر منافق ريزم بر آنكه مرا دوست دارد [مرا دوست ندارد،] و آن آنست كه حكمى كردهاند و بر زمان پيمبر امّى رفته است: كه تو را دشمن ندارد هيچ مؤمن، و تو را دوست ندارد هيچ منافق.
(٢٣) انّ امرنا صعب مستصعب لا يحتمله الّا عبد امتحن اللّه قلبه بالايمان، و لا يعى حديثنا الّا صدور امينة و احلام رزينة. ترجمه: كار ما دشوار است و دشوار آيد، هيچ بنده احتمال آن نتوان كرد الا بندهاى كه خداى دل او را بايمان امتحان كرده باشد، و حديث ما ياد نگيرد الا سينههاى امين و خردهاى استوار.
(٢٤) لنا حقّ فان اعطيناه، و الّا ركبنا اعجاز الابل و ان طال السّرى. ترجمه:
ما را حقيست اگر بما دهند، و الا بر كوهنها بر شتر نشينيم و اگرچه بشب رفتن دراز بود.
(٢٥) جعل اللّه الامامة نظاما للأمّة، و الطّاعة تعظيما للامامة. ترجمه: خدا امامت را سبب نظام امت گردانيد، و طاعت سبب تعظيم امامت.
(٢٦) من كانوا منطوين على محبّته، يرجون تجارة لن تبور فى مودّته، و الّذين هجرتهم العشائر، اذا تعلّقوا بعروته، و انتفت منهم القرابات اذ سكنوا فى ظلّ قرابته، فلا تنس لهم. ترجمه: دعا ميكند كسانى را كه در دل محبت صاحب حق دارند، اميد تجارتى دارند كه نيست نشود در دوستى او، و آنانكه خويشا [ن آنا] ن را بگذاشتند چون دست در دست او بر آوردند، و خويشان ازيشان