اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٦٧ - من كلام الحكماء و الدعاة
و پيش از آن مرد با نزديك ملك شد بر عادت، و وعظ بگفت. ملك تعجب نمود، پس گفت نامه چه كردى؟ گفت: فلان از من بخواست، باو بخشيدم. ملك گفت كه: او ميگفت: تو چنين گفتهاى. گفت: نگفتهام. گفت: چرا دست بر بينى نهادى چون تو را بخواندم؟ گفت: او مرا طعامى از سير داده بود ترسيدم كه بوى بتو رسد ملك را صورت حال معلوم شد، گفت: برو با خانه خود بسلامت كه بدى [بد] كردار شر او از تو باز داشت و تو را كفايت كرد.
(٣٠) دخل سعد على سلمان يعوده، فجعل يبكى، فقال. سعد:
ما يبكيك يا ابا عبد اللّه؟ قال و اللّه ما ابكى جزعا من الموت، و لا حزنا على الدّنيا، و لكن رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله عهد الينا ليكف احدكم مثل زاد الرّاكب، و هذه الاساود حولى. قال:
و ما حوله الّا مطهرة و اجّانة و جفنة.[١] ترجمه: سعد بعيادت بنزديك سلمان شد، او را ديد كه ميگريست. سعد گفت: چرا ميگريى؟ سلمان گفت:
بخدا كه نه از خوف مرگ ميگريم، و نه از اندوه آنكه دنيا بمىبايد گذاشت.
و لكن پيمبر، صلى اللّه عليه و سلم، عهد بر ما گرفته بود كه از دنيا بر زاد راكبى قناعت كنيم، و اين ماران سياه دنيا را مىبينم گرداگرد خود. سعد گويد بنگريستم گرداگرد او نبود جز مطهرهاى و تغارى و كاسهاى.
[١]اين داستان در نفس الرحمن فى فضائل سلمان حاجى نورى (باب ١٣) از روضة الواعظين فتال نيشابورى و مجموعه ورام آورده شده است.