اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٥٣ - من كلام الحكماء و الدعاة
أيّها الملك فمالى و مالك؟ فقال له: قم ايّها الحكيم! فقد فتحت مدينتك. فقال له: انّ فتح المدائن ليس ببدع من الملوك. و امّا المراكلة فهى من عمل الدّوابّ، فعليك ايّها الملك بطبيعة الملوك، و دع عنك طبيعة الحمر! فضحك الاسكندر، و قال: قد أسأنا اليك، فما يرضيك عنا؟ قال يرضينى عنك ان لا تحوج نفسك الى قولك[١] «ما يرضيك عنّا». فقال له: ما احسن قولك! قال: نعم ربّ اساءه كانت سبب احسان، و ربّ احسان كان علّة اساءة.
ترجمه: چون اسكندر شهرى بگشاد حكيم آن شهر را طلب كرد، او را در سايه درختى خفته يافت كه از خواب نيك گران شده بود، بنزديك او شد و لگدى برو زد، و او از جا بجست چون خايفى، و در پادشاه نگريست كه بر سر او ايستاده بود، گفت: اى پادشاه مرا بترسانيدى، مرا و تو را با يكديگر چه كار! گفت: برخيز اى! حكيم كه شهر تو بگرفتم. گفت گرفتن شهر از پادشاهان غريب نبود، اما لگد زدن كار ستوران باشد، بر تو باد اى ملك كه طبيعت پادشاهان گيرى و ترك عمل چهارپايان كنى! اسكندر بخنديد گفت: با تو بد كرديم، تو را از ما چه خشنود كند؟
گفت: من از تو بآن خشنود باشم كه تو خود را بآن محتاج نكنى كه با كسى بايد گفت: بچه از ما خشنود شوى. گفت: نيكو گفتى. حكيم گفت: بسا بد كارى كه سبب احسان شود، و بسا احسان كه علت بدكارى شود.
[١]اصل: الا فعلك.