اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٨٢ - من كلام الحكماء و الدعاة
چهارم گفت: اسكندر هرگز هيچ سفر نكرد بىبار و آلت مگر اين سفر!
پنجم گفت: اين اسكندر است كه دى بر رعيت حاكم [بود] و امروز رعيت برو حاكمند!
ششم گفت: بسا كس كه از تو مىترسيدند، و غيبت تو ميكردند، امروز در حضور از تو نمىترسند!
هفتم گفت: بسا حريصا بر آنكه خاموش شوى و نمىشدى، و امروز حريص است بر آنكه سخن گوئى و نميگويى!
هشتم گفت: بسيار بميرانيد[١] اين شخص تا نميرد و امروز بمرد!
نهم گفت: چون راغب هستيم[٢] در آنچه تو بگذاشتى، و غافليم از آنچه معاينه كردى!
دهم گفت: اسكندر هرگز بسخن چنان تاديب نكرد ما را كه بخاموشى.
يازدهم گفت: اى آنكه مهتر همه پادشاهان شدى بعز و قهر، و امروز با خاك پاى ايشان برابر شدى از خوارى و ذلى!
دوازدهم گفت: چون دورست [شباهت] مكانى كه دى بود تو را از مكانى كه امروز هست[٣] تو را!
افلاطون گفت: اى سعى كننده و اى غصب[٤] كننده! گرد آوردى آنچه تو را فرو گذاشت، و رو بچيزى كردى كه روى از تو بگردانيد، گناه آن بتو بماند و لذت و ثمره آن بديگران رسيد!
[١]اصل: بسيار گفت بميرانيد.
[٢]اصل: نيستم.
[٣]اصل: نيستت (؟)
[٤]اصل: غضب.