اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٤١ - الباب الاربعون فى الحكايات و النوادر و النكت و النصايح
اى فاطمه، بدان كه اين اول طعامى است كه از سه روز باز در دهن پدر تو ميرسد.
(٥) و روى انّ رسول اللّه بعث أبا عبيدة الجرّاح، فجاء بمال من البحرين، فسمعت الانصار بقدومه، فوافوا صلوة الفجر مع رسول اللّه، فلمّا صلّى انصرف، فتعرّضوا له، فتبسّم رسول اللّه حين رآهم، ثمّ قال: اظنّكم سمعتم أن أبا عبيدة قدم بشيىء؟ قالوا:
اجل يا رسول اللّه. فابشروا و املوا ما يسرّكم! فو اللّه ما الفقر اخشى عليكم، و لكن اخشى عليكم ان تبسط عليكم الدّنيا كما بسطت على من كان قبلكم، فتنافسوها كما تنافسوها، فتهلككم كما اهلكتهم. ترجمه: پيمبر عليه السلم ابو عبيده جراح را به بحرين فرستاد، تا مالى از آنجا بياورد، و چون بمدينه رسيد انصار بشنيدند كه ابو عبيده در رسيده است، بنماز بامداد حاضر آمدند با پيمبر. چون نماز بكردند، و بازگشت، انصار پيش پيمبر آمدند. پيمبر چون ايشان را بديد بخنديد، پس گفت: مىپندارم كه شنيديد كه ابو عبيد مالى آورده است؟ گفتند: آرى اى پيمبر خدا. گفت: شاد باشيد، و اميد داريد چيزى كه شما را شاد كند! بخدا كه از درويشى نمىترسم از شما، از آن ميترسم كه دنيا بر شما فراخ شود، چنانكه بر كسانى كه پيش از شما بودند، پس شما مانند ايشان در دنيا رغبت كنيد، تا همچنانكه ايشان را هلاك كرد شما را نيز هلاك كند.
(٦) و روى انّه عليه السّلام وعد ابا الهيثم التّيهان خادما، فاتى