اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٣٦ - من كلام الحكماء و الدعاة
گفت: اى بدبخت اگر مرا بكشتى در حوصله من دو دانه در بود هر يكى بوزن بيست مثقال. مرد از پشيمانى دندان بلب فرو برد و بغايت انديشهمند شد، گفت: سيم بياموز! گفت: تو آن دو فراموش كردى، سيم چه ميكنى؟! نگفتم كه برفايت حسرت مخور، و آنچه نباشد چون گويند هست باور مدار، من با گوشت و خون و پر بيست مثقال نباشم، چون در حوصله من دو دانه در باشد هر يكى بيست مثقال! پس بپريد و برفت. اين مثل بر آن زدهاند كه مردم از غايت حرص و طمع سخن محال قبول كنند تا از ادراك حق بازمانند.
(٩٣) امثال من كتاب اخوان الصّفاء ما نقل ألفاظها مخافة التّطويل:
در امثال هند آمده است كه وقتى شخصى بستانى داشت، بر آن ميوههاى لطيف و درختان بار دار، روزى دو شخص درويش را ديد: يكى مقعد و يكى نابينا، بر ايشان ببخشود، و با ايشان گفت: شما را در بوستان خود جاى دهم، تا در آنجا مىباشيد، و بقدر حاجت ميوه ميخوريد، بشرط آنكه فساد و تباهى نكنيد، و مرا نرنجانيد، و زيادتى نطلبيد. ايشان گفتند: ما چه توانيم كرد، يكى از ما مىبيند و نمىتواند رفت، و آنكه ميتواند رفت نمىبيند.
پس صاحب بستان ايشان را در بستان جاى داد، و بستا [ن] بان را وصيت كرد كه: ايشان را دار، و بقدر كفايت ميوه بايشان ده، و برفت. و ايشان مىبودند، و بستانبان ايشان را تفقد و مراعات ميكرد، و ميوه ميداد، تا ميوهها در رسيد، و بغايت پخته و نيكو شد.