اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٧٤ - من كلام الحكماء و الدعاة
جندىّ، فقال له: انت عبد؟ قال نعم. قال: اين العمران؟ فقال هى المقبرة. فاغضبه ذلك، فضرب رأسه بالسّوط، فشجّه[١] موضحة، و ردّه الى البلد. فاستقبله اصحابه، و قالوا: ما هذا؟ فاخبرهم الجندى. فقالوا: هذا فلان. فنزل الجندىّ عن دابّته، و قبّل يديه و رجليه و جعل يعتذر[٢] اليه. فقيل له: لم قلت: انّى عبد؟
قال انّه لم يسألنى: انت عبد من، بل قال لى: انت عبد؟ قلت:
نعم، لانّى عبد اللّه. فلمّا ضرب رأسى، سألت اللّه له المغفرة. فقيل له انّه ظلمك! قال: علمت أنّى اوجر على هذا فلم احبّ ان يكون يصيبنى منه الخير، و يصيبه منّى الشّر. ترجمه: بزرگى بصحرا بيرون رفت، سپاهى باو رسيد گفت: تو بندهاى؟ گفت: آرى من بندهام. گفت: آبادانى كجا است؟ اشاره بگورستان كرد و گفت: گورستان است. گفت: من آبادانى آن ميگويم. در خشم شد و تازيانه بر سر او زد تا استخوان پديد آمد، و او را بشهر آورد. ياران او پيش باز آمدند و گفتند: اين چيست؟ سپاهى حال بگفت. ايشان گفتند: اين فلان بزرگست. سپاهى فرود آمد، و دست و پاى او بوسه داد، و عذر ميخواست. پس او را گفتند: چرا گفتى: من بندهام؟ گفت: زيرا كه او نپرسيد كه بنده كيستى؟ گفت: تو بندهاى؟ گفتم: آرى، زيرا كه من بنده خداىام.
و چون مرا بزد، من از خدا او را بآمرزش خواستم. گفتند: او بر تو ظلم كرد!
[١]اصل: فتحه.
[٢]اصل: بعذر.