اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢٧١ - من كلام الحكماء و الدعاة
آن اسكندر كه بدشمنى و بد گفتن او مشهور بود بگرفتند، و بنزديك او آوردند، اسكندر ازو عفو كرد. بعضى نديمان اسكندر گفتند: اگر من[١] تو بودمى او را بكشتمى. اسكندر گفت: چون من تو نيستم او را نميكشم.
(٣٥) قال خالد بن صفوان: رايت رجلا يشتم عمرو بن عبيد، فما بقّى شيئا. فلمّا سكت، قال له عمرو: آجرك اللّه على الصّواب، و غفر لك الخطاء! قال خالد: ما حسدت على شيىء حسدى له على حلمه و كلمتيه[٢]. ترجمه: خالد بن صفوان گويد: مردى را ديدم كه عمرو عبيد را دشنام ميداد، چنانكه هيچ باقى نگذاشت. چون خاموش شد، عمر گفت خدا تو را بر صواب مزد دهاد، و خطاى تو بيامرزاد! خالد گفت: بر هيچ چيز حسد نبردم چنانكه بر حلم او و آن دو كلمه كه بگفت.
(٣٦) اذا كان الانسان مغضبا لم يردّ عنه اللّسان الّا الخطاء، كما انّ البحر الهائج لا يسلم عنه من السّفن الّا الواحد بعد الواحد.
ترجمه: چون مردم خشم گيرد زبان از او ادا نكند الا خطا، چنانكه از درياى آشفته خلاص نيابد هيچ كس الا بنادر يكى بعد از يكى.
(٣٧) قيل: حبس صديق لديوجانس، فدخل على الاسكندر و قال: ان كان فلان مسيئا فهب ذنبه لى[٣]، و ان كان بريئا، فكن انت اولى بتخليته! قال الاسكندر: يا ديوجانس! انّ العفو
[١]اصل: ما.
[٢]الحكمة الخالدة ص ١٢٩.
[٣]اصل: بى.