اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٢١ - من كلام الحكماء و الدعاة - صاحب تحرير الفوائد
آن وقت كه اظلال بودند پاك بودند، پس باشخاص ظاهر شدند، و ظلالى كه از راست عرش بودند، پس رجال مشخص شدند، ظلالى كه در اول انوار بودند، رجالى كه بآخر اسرارند، ايشانند مبادى همه موجودات، ايشانند كمالات و غايات در آفرينش كائنات، ايشان حاضر بودند نزديك زمين و آسمان، و قائماند و گواهان در نامههاى معاملات خلقان.
(٢٤) ان كان الخليقة شجرة فهم ثمرتها، و ان كان النّاس معادن فهم ذهبها، و ان كانت الدّنيا بستانا فهم نخلها و رمّانها، و ان كانت الدّار الآخرة حيوانا فهم انسانها، و ان كان نوع الانسان مواليد الاباء و الامهات فهم صفوة المواليد، و ان كان العقل و النّفس كالواحد و الاثنين فهم اساس الاصلين و مظهر المصدرين، و خلاصة سرّ الكونين و العالمين. ترجمه: اگر آفرينش درختى بودى ايشان ميوه آن درختند، و اگر مردمان معادناند ايشان زر و نقره آن معدنهااند، و اگر دنيا بستانى است ايشان نخل و رمان آن بستاناند، و اگر آخرت حيوانى است ايشان انسان آن حيوانند، و اگر نوع انسان مواليد آباى علوى و امّهات سفليست ايشان صفوت مواليدند، و اگر عقل و نفس دو اصلاند مانند واحد و اثنين آن اعداد را، ايشان بنياد آن دو اصل و مظهر آن دو مصدر و خلاصه سرّ هر دو كون و هر دو عالمند.
(٢٥) من قال: ان الدين لا يتعلّق برجل، و قوله هذا دين، و القائل رجل فقد سلّم من حيث منع، و اقرّ من حيث انكر، و اثبت من حيث نفى فمنعه تسليم، و اقراره انكار، و نفيه اثبات. ترجمه: هر كه گويد: دين بمردى تعلق ندارد، و گويد: اين سخن دين است، و گوينده مردى باشد پس تسليم كرده از آنجا كه منع كرده است، و اقرار كرده است از آنجا كه انكار كرده است، و اثبات كرده از آنجا كه نفى كرده است، پس منعش تسليمست، و اقرارش انكار و نفيش اثبات.