اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٩٧ - من كلام الحكماء و الدعاة
الدّنيا، لم يكن فى قوى خلقته من الحرص الى الجمع اكثر ممّا قد استعمله مع قصر مدّة التّمتّع و توقّع الزّوال. ترجمه: از عجايب كار مردم آنست كه اگر او را گفتندى: هميشه باقى خواهد بود در دنيا، بيش ازين حرص نتوانستى نمود بر جمع مال كه مىنمايد، با آنكه ميداند كه مدت تمتع او چون اندك است، و بزودى زوال خواهد گرفت.
(٣٩) وجدت الدّنيا شيئين: شىء هو لى، فلن اعجله قبل اجله، و لو طلبته بقوّة السّموات و الارض و شىء هو لغيرى، فذلك لم انله فيما مضى و لا ارجوه فيما بقى. يمنع الّذى [لغيرى منّى كما يمنع الّذى] لى من غيرى، ففى طلب اىّ هذين افنى عمرى! ترجمه: دنيا را از دو چيز يافتم: يكى[١] آنچه مرا است، و آن را پيش از وقت بخود نتوانم رسانيد، و اگرچه بقوت آسمانها و زمين آن را طلب كنم و يكى آنچه غير مرا است، و ان را درگذشته نيافتهام، و در آينده اميد نميدارم. چه از من باز دارد نصيب غير من چنانكه نصيب من از غير باز دارد[٢]، پس در طلب چه عمر ضايع كنم!
(٤٠) استغن عمّن شئت! فانت نظيره، و احتج الى من شئت! فانت اسيره، و احسن الى من شئت! فانت اميره. ترجمه: از هر كه خواهى بىنياز باش! تا همچو او باشى، و بهر كه خواهى محتاج شو! تا اسير او باشى، و با هر كه خواهى نيكويى كن! تا امير او باشى.
[١]اصل: كه.
[٢]اصل: دارم.