اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٣٠٥ - من كلام الحكماء و الدعاة
بهرجة لا تجوز، و زائفة لا تقبل. هكذا المفتخرون بآبائهم اذا سافروا الى البلدان النائية، و عاشروا الامم الجاهلة بفضل آبائهم، بقوا صفارا من الفخر، و عراة من الشّرف، فتحيّروا، كانّ الفخر سرق منهم او تخلّف، فى الرحال[١] عنهم. ترجمه: كسانى كه بر پدران خود فخر كردند در شهرهاى خود، مانند درمها باشند كه بمهر بعضى از پادشاهان زده باشند، تا كه در آن مملكت روان باشند[٢]، و رعيت بآن با يكديگر معاملت ميكنند و چون از آن ملك بيرون شوند، و بطرفى از اطراف افتند، نبهره[٣] باشند و روايى نيابند[٤] و ناسره شمرند. همچنين اهل فخر بپدران چون بشهرهاى دور شوند، و باكسان معاشرت كنند كه نه فضل[٥] پدران ايشان بشناسند، از فخر خالى باز مانند، و از شرف عارى شوند. پس متحير بمانند، گويى فخر ايشان ازيشان بدزديدند، يا شرف در منزلگاه باز گذاشتند.
(٣١) ثمرة الكبر البغض الى النّاس، و ثمرة العجب السّخط، و ثمرة الحقد التّعب. ترجمه: ميوه كبر دشمن رويى بود بنزديك[٦] مردم، و ثمره عجب اندك شمردن چيزها، و ثمره حقد رنج بود.
(٣٢) و قال حكيم لرجل مدلّ بشرف، لعمرى انّك اوّل، و لكن ليس لاوّلك آخر. ترجمه: حكيمى مردى را گفت كه بشرفى ناز ميكرد
[١]اصل: الرجال.
[٢]اصل: باشد روان باشند.
[٣]اصل: ببهره.
[٤]اصل: روانى نيابد.
[٥]در اصل بجاى «نه فضل» دارد «تفضل».
[٦]اصل: و بنزديك.