اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٣٧٨ - الباب الخامس و الثلثون فى الاجتناب عن مجالسة الاشرار و الجهال
بگردد. با آنكه جوهر نفس با اصل خود گرايد چون شايسته بوده باشد، هرگاه او را از آن غفلت تنبيه دهند، و از چرك آن اغراض معالجه كنند، با لطف[١] ادب و مواعظ نيك[٢] و رفق در رياضت.
(٣٠) قال زاهد: ان صحبت من [هو] دونى آذانى بجهله، و ان صحبت من هو مثلى آذانى بحسده[٣]، و ان صحبت [من هو] فوقى تكبر علىّ. فاشتغلت بمن ليس فى صحبته ملال، و لا فى وصله انقطاع، و لا فى الانس به وحشة. ترجمه: زاهدى گفت كه: اگر با كم از خود مصاحبت ميكنم مرا بجهل خود ميرنجاند، و اگر بهمچو خودى مصاحبت كنم مرا بحسد آزار ميكند، و اگر [با] از خود بالاتر مصاحبت كنم بر من تكبر ميكند. پس مشغول شدهام بكسى كه در مصاحبت او ملالى نبود، و وصل او هرگز منقطع نشود، و در انس با او وحشتى در نيايد.
(٣١) و قال ابن عبّاس: لو لا مخافة الوسواس لرحلت الى بلاد لا أنيس فيها، و اقمت بها حتّى القى اللّه، فما يفسد النّاس سوى النّاس.
ترجمه: عبد اللّه عباس گفت: اگر از وسواس نترسيدمى، بشهرهايى رفتمى كه آنجا هيچ انيس و آشنا نبودى، و آنجا مقيم شدمى تا آخر عمر، كه مردم را هيچ بزيان نمىآرد الا مردم.
[١]اصل: و لطف.
[٢]در اصل نون بىنقطه است و ميشود «تنك» هم خواند.
[٣]اصل در اينجا هم دارد: فاشتغلت بمن ليس.