اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٤٣ - الباب الاربعون فى الحكايات و النوادر و النكت و النصايح
المدينة، حتّى طلع يوما علىّ و انا اصلّى فى المسجد، فجلس الى، فطوّلت، فقال: لا تطوّل فانّى انتظرك. فلمّا فرغت قال:
يا ابا عبد اللّه، اما ترك ذاك الجمل الشّراد بعد!؟ قال: فسكتّ و استحييت، فقام، فكنت اتعزّز منه حتّى لحقنى و هو على حمار و قد جعل رجليه من شقّ واحد، فقال: يا ابا عبد اللّه اما ترك ذلك الشّراد بعد؟! قال: فقلت: و الّذى بعثك بالحقّ ما شرد منذ اسلمت.
قال: اللّه اكبر! اللّهم اهد ابا عبد اللّه! قال: فحسن اسلامه[١].
ترجمه: خوات بن جبير با جماعتى زنان نشسته بود از قبيله بنى كعب در راه مكه، ناگاه پيمبر بايشان رسيد، خوات را گفت: اى ابو عبد اللّه تو را با زنان چكار است!؟
گفت: بجهت شترى رمنده ريسمانى ميتابند پس پيمبر بكارى ميرفت. بعد از آن خوات گويد پيمبر بمن رسيد گفت اى ابو عبد اللّه آن شتر هنوز رمندگى در باقى نكرد؟! خوات گويد: من خجل شدم، و شرم داشتم، خاموش شدم. گويد: من بعد از آن ازو جدا شدمى، و پنهان شدمى هرگاه كه او را ديدمى از شرم و خجلت، و او هر گاه بمن رسيدى همين گفتى، تا بمدينه آمدم، روزى در مسجد بودم، نماز ميكردم، پيمبر پديد آمد و بيامد و نزديك من بنشست، من نماز دراز كردم، گفت: نماز دراز مكن كه من منتظر توام! چون نماز بكردم، گفت: اى ابو عبد اللّه
[١]اسد الغابه چاپ ١٢٨٠ مصر ٢: ١٢٦ و در الاصابة (چاپ مصر ١٣٥٨ ج ١:
٤٥١) باين داستان اشارتى شده است.