اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٦٨ - من كلام الحكماء و الدعاة
(٣١) و اشترى رجل من المدائن شيئا، فمر بسلمان و هو أمير بها فلم يعرفه. فقال: احمل هذا معى يا علج! فحمله. فكان من يتلقّاه يقول: ارفعه الىّ ايّها الأمير! و الرّجل يعتذر، و هو يقول:
لا و اللّه ما يحمله الّا العلج حتّى بلغ منزله. ترجمه: مردى از مداين متاعى خريده بود. بسلمان بگذشت و او امير مداين بود، او را نشناخت. گفت:
اى علج اين بار برگير و با من بياور! سلمان برگرفت. هر كه باو ميرسيد ميگفت:
اى امير اين بار بمن ده! مرد خجل ميشد و عذر ميخواست، و سلمان ميگفت:
و اللّه كه اين بار جز اين علج[١] برنگيرد، تا با او بخانه برد،
(٣٢) يقال: انّ الأحنف لم يرقطّ ضجرا الّا مرّة واحدة. فانّه اعطى خيّاطا قميصا يخيطه له، فحبسه[٢] حولين. فاخذ الأحنف بيد ابنه بحّح (؟)، فاتى به الخيّاط، و قال: اذا متّ فادفع القميص الى هذا. ترجمه: گويند احنف را هرگز هيچكس دلتنگ نيافته بود الا يكبار. و آن چنان بود كه پيراهنى بدرزى داده بود تا بدوزد، درزى پيراهن او دو سال نگاه داشت. احنف دست پسر خود بخشم بگرفت، و او را نزديك درزى برد، گفت: چون بميرم اين پيراهن باين پسر ده، كه وارث من است. و احنف آنست كه بحلم او مثل زنند.
[١]اصل در همه جا: غلج.
[٢]اصل: فحببه.