اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ١٥٦ - الباب الخامس عشر فى مذمة الدنيا
شئت! قال، عمر مضى فتردّ [ه]، او اجل حضر فتدفعه. قال: لا املك ذلك. قال: فلا حاجة لى اليك[١]. ترجمه: پادشاهى حكيم صد سالهاى را ديد، گفت: دنيا را چگونه يافتى؟ گفت: سالهايى بلا و سالهايى آسانى، روز بروز، و شب بشب، ميزادند فرزندى، و مىمردند زندهاى، كه اگر آن فرزند نزادى خلق نيست شدى، و اگر آن زنده هلاك نشدى زمين بر خلق تنگ شدى. پادشاه گفت:
بخواه آنچه ميخواهى! گفت يا عمر گذشته باز آر، يا اجل آينده بازدار! گفت:
نتوانم. گفت: مرا بتو حاجتى ديگر نيست.
(٤٣) لا يخرج نفس ابن آدم الّا بحسرات ثلث: انّه لم يشبع ممّا جمع، و لم يدرك ما امل، و لم يحسن الزّاد لما قدّم عليه. ترجمه:
نفس فرزند آدم بيرون نيايد الا با سه حسرت بهم: آنكه از جمع مال سير نشده باشد، و آنكه بامل خود نرسيده، و آنكه زاد آخرت خود نيكو ننهاده بود.
(٤٤) الدّنيا تبغض الينا نفسها و نحن نحبّها، فكيف لو احبّت الينا. ترجمه: دنيا خود را در چشم ما دشمن ميگرداند بمصايب و بليت، و ما او را دوست ميداريم، چون بودى اگر خود را در چشم ما دوست كردى.
(٤٥) قال سقراط: الدّنيا تطلب لثلثه اشياء: للغنى و العزّ و الرّاحة، فمن زهد فيها عزّ، و من قنع استغنى، و من قلّ سعيه استراح.
[١]در مجموعه ورام ص ١٢٤ آمده كه ميان پيرمردى از نجران دويست ساله و معاويه چنين گفتگوئى شده است.