اخلاق محتشمي - الطوسي، الخواجة نصير الدين - الصفحة ٤٧٧ - من كلام الحكماء و الدعاة
حبوتنا و تكرّمنا بهذا القبول، و دلّلت به على حسن موقع الصّنيعة فيك! ثمّ خلع عليه و قدّمه. ترجمه: در مجلس[١] اسكندر حاضر آمد مردى كه نام او هم اسكندر بود، و ببدخويى هم معروف بود، و بد سيرت. اسكندر گفت: اى مرد انصاف من از خود بده: يا نام خود بگردان يا سيرت خود! كه نيكو نباشد كه مرا و تو را چيزى جمع كند، يعنى نام، كه همان چيز ميان و تو مفارقت افكند، و آنچه ميان من و تو هست برنخيزد الا بعد از آنكه مجتمع شويم هر دو بر آنچه مخالفت ميان ما بآنست، يعنى خوى و سيرت را، و متفرق شويم از آنچه بر آن متفقايم، يعنى: نام. مرد گفت: اى ملك! سيرت بگردانم و نام نگردانم، كه خدا مرا بآن گرامى كرد، و با تو مشاركت داد، و كرامت خدا را در آن رد نكنم.
اسكندر گفت: اكنون چون محتاجى بعطاى ما و گرامى داشتن ما، باين قبول كه بآن دلالت ساختى بر استحقاق نيكويى! پس او را خلعت داد و محترم گردانيد[٢]
(٤٥) قيل للاسكندر: ما بالك تعظّم معلّمك اكثر ممّا تعظّم اباك؟ قال: لأنّ ابى كان سبب حيوتى الفانية، و معلّمى سبب حيوتى الباقية[٣]. و فى رواية: لأنّ ابى سبب حيوتى، و معلّمى سبب نطقى. و قيل: هذا الكلام لبوذر جمهر.
قال ابو زكريّا الصّيمرىّ: لو قيل لى: هذا، لقلت: لانّ ابى
[١]اصل: مجلسى.
[٢]البصائر و الذخائر توحيدى ص ٧٥.
[٣]همين بند در نصيحة الملوك غزالى ١٢٥ بفارسى آمده است- نيز مختار الحكم ص ٢٤٦